ویرگول
ورودثبت نام
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

طنینِ یک حضور

آه، این گذرِ عمر… این تکرارِ بی‌رحمِ ثانیه‌ها.

اکنون، من و این واژه‌ها، خیره در چشمِ هم، به تماشایِ گذرِ عمر نشسته‌ایم. حالم دگرگون است؛ نه آن‌گونه که همیشه بودم. چیزی در دوردست‌ها بویِ وقوع می‌دهد؛ ندایی از سویِ یار، یا شاید، از سویِ خودم در آینده‌ای دور.

حالا که این رژهٔ زمان را می‌نگرم، دیگر افسوسی بر دلم سنگینی نمی‌کند. افسوس؟ برای چه؟ مگر من در این زمانه، چیزی فراتر از پرنده‌ای بی‌بال‌ام؟

من هم بخشی از این تصویرِ پرشتابم:

همان مادری که بی‌قرار، به دنبالِ طفلش می‌دود تا در حوضِ پارک غرق نشود؛

همان پسرکِ اسکیت‌بازی که بندبندِ وجودش نگرانِ زمین خوردن است؛

و همان مادرِ شاغلی که کودکش را به دستِ بی‌رحمِ طبیعت سپرده و میانِ هیاهویِ تلفن، خودش را گم کرده است.

آری، من هم قطره‌ای از این دریایِ گذرِ عمرم؛ راحت، سریع، و به‌کوتاهیِ یک پلک. می‌آیم و می‌روم.

گاه ترسِ از یاد رفتن، رنجم می‌دهد؛ غصه‌ای که می‌خواهد مرا در «معمولی بودن» غرق کند. اما نه… من نمی‌خواهم این حالِ اسفناک را بپذیرم!

نمی‌خواهم بخشی از توده‌ی بی‌شکلِ مردم باشم.

من آمده‌ام تا نورِ سلطه‌گرِ درونی‌ام را بر تمامِ تاریکی‌ها بتابانم؛ بدرخشم و بدرخشم.

من نمی‌خواهم فراموش شوم؛ من می‌خواهم همان باشم که یادش، حتی پس از غروبِ خورشیدِ عمر، جاوید می‌ماند.

۵۶
۴
Vinakardan
Vinakardan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید