همه در کودکی یک یا چند تصویر از خود در دوران بزرگسالی تصور میکنند و من هم از این قاعده مستثنی نیستم!تصویر یک شخص با جذبه و دانای کل ،همان چیزی بود که مرا در کودکی وا میداشت به سمت بزرگسالی حرکت کنم .گویا امید داشتم از یک جوجه اردک زشت به قوی زیبایی تبدیل شوم.به دست خط خواهر ها و برادر های بزرگم غبطه میخوردم و مطمئن بودم بعد از 18 سالگی به زیبایی آنها خواهم نوشت ولی دست خط من از سال سوم راهنمایی به بعد تغییری نکرد(بد نیست،قابل خواندن است!) یا از مهارت معلمان ریاضی ام به وجد می آمدم و با خود میگفتم خدایا دقیقا چند سال طول میکشد من هم این چنین با ظرافت و ماهرانه مسئله ها را حل کنم؟!
نمیدانم این معیار ها و هدف گذاری ها ببرای بقیه چطور عمل کرد ولی برای من چندان کارساز نبودند.آیا اصلا باید هدفی وجود داشته باشد؟تا جاییکه میدانم داشتن هدف کمک میکند تا مسیر رسیدن به آن شفاف شود و آدم بداند با خودش چند چند است ولی...این نرسیدن به هدف شدیدا مرا سرخورده میکند.حالا مشکلی با تبدیل نشدن به قو ندارم ولی ترجیح میدادم حداقل یکی از موارد لیست آرزویم تیک بخورد...یا شاید این هم یکی از آن آرزوهای کودکانه است.شاید لیست آرزوهایم نیازمند تغییراتی باشد.
حالا که عمیق تر فکر میکنم،متوجه میشوم من هرگز انسان هدف محوری نبوده ام.بر خلاف هم سن و سالانم در مدرسه،من ترجیح میدادم درس را خوب یاد بگیرم تا اینکه یک عدد میزان یادگیری ام را نمایش دهد.صادقانه بگویم ،نمره ها خیلی اذیتم میکردند!چرا نباید روی این مسئله ای که برایم جالب است کار کنم و به جایش چند تا فرمول حفظ کنم؟در دانشگاه به ارائه درس و تحقیق علاقه بیشتری داشتم تا آزمون کتبی که هم کلاسی هایم به خوبی از پس تقلب در آن برمی آمدند و من نه.
شاید هدف من این باشد که در هر کاری تمام تلاشم را بکنم.
شاید بهتر باشد اول استمرار را بیاموزم،اینکه عادت ها مهم تر از حرکات فی البداهه هستند.