ویرگول
ورودثبت نام
مریم قمری
مریم قمریارشد بالینی پیج اینستاگرام :psy.lunamind
مریم قمری
مریم قمری
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ ساعت پیش

دل نوشته دو

شبا من نمیتونم بخوابم.حالا نمیدونم در جریان هستی یا نه،یا اگه باشی اهمیتی داره اصن یا نه.مدام یه سری حرفایی که نمیتونم تو صورتت بهت بگم میاد تو مغزم هی میکوبه.رگای شقیقه هام میپرن همش فکر میکنم چجوری میشه آخه؟تو دنیای من باشی ولی معلوم نباشه کجای این زمینی الان.بجای اینکه اینجا روبروم تو نشسته باشی،بجای اینکه مثه همیشه با اون لبخند خوشگلت باهام حرف بزنی و من نفهمم چی داری میگی،فقط به صدات گوش بدم،یه آدم بیخود نشسته باشه هی بهم دروغ و مضخرف بگه که فراموشت میکنم فقط کافیه بهت فکر نکنم.احمقه نمیفهمه.مثه اینه که به بارون داره میگه خیس نباش.تو کل این سیاره و هوا و زمین و کل این هستی و آفرینشی.معلوم نیس اصن خودش چجوری میتونه به تو فکر نکنه؟! وقتی تو ماه شبی.خورشید روزی،بارونی.بهاری.آسمونی.

بعد این دهنشو وا کنه بگه به درد من نمیخوری،آدم بی عقل فکر میکنه من تورو واسه دردام میخوام!! چه میفهمه فکر تو خون رگای منه!

یا یه سری جمله هایی که یادمم نمیاد کجا خوندمشون تو مغزم تکرار میشن.حالا نمیدونم در جریان هستی یا نه،یا اگه باشی اصن اهمیتی داره یا نه.مثه این:+تو این روزا مگه کسی هم عاشق میشه؟_ولی من تو همین روزا عاشقت شدم.یا این:یادش همه جا هست خودش نوش شما،ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما!یا این یکی:عشقو باید از شاملو یاد گرفت.به آیدا میگفت:خدای کوچک من...دقیقا مثه من که به تو،تو دلم میگم خدای کوچک من!نمیتونم هیچ چیز تازه ای رو یاد بگیرم حواسم نیس.همه چی یادم میره تو ثانیه.حالا نمیدونم در جریان هستی یا نه،یا اگه باشی اهمیتی داره اصن یا نه.مثلا میخوام چایی بریزم،میرم تو آشپزخونه بعد یهو یادم میره چیکار میخواستم بکنم یا حاضر میشم کلی به خودم میرسم برم مهمونی،یهو پا میشم آرایشمو پاک میکنم لباسامو درمیارم پرت میکنم رو زمین.بلوز شلوار تو خونه ایمو میپوشم میشینم رو تختم با دکلمه های علیرضا آذر به تو فکر میکنم.تنها چیزی که یادم میمونه تویی.لحظه هایی که با تو گذشت...هر یه ساعتی که میگذره نگا میکنم به ساعت با خودم میگم ینی الان کجاس یا داره چیکار میکنه!

من به آدمای جدیدی که میخوان بهم نزدیک شن آلرژی پیدا کردم.با همه هم دعوا دارم همش عصبانی ام،طلبکارم ازشون که چرا تو نیستن.نمیدونم...یه جوری حرصم میگیره از همه،از اون آدمایی که تو خیابون از بغلت رد میشن ولی هیچکدومشون من نیستم شاکی ام.از نصفه شبایی که تو خیابون قدم میزنی و موزیک گوش میدی متنفرم.هزارتا فکر مسخره میاد تو سرم مثه این یکی:واسه کی داره اینجوری خودشو میکشه...دلش واسه کی تنگ شده که زده به کوچه خیابون و موزیک اسلو گوش میده.من از آدمایی که هر روز میبیننت لجم میگیره.حسادتم نسبت بهشون کم نمیشه.حالا نمیدونم.در جریان هستی یا نه،یا اگه باشی اهمیتی داره اصن یا نه.........

۰
۰
مریم قمری
مریم قمری
ارشد بالینی پیج اینستاگرام :psy.lunamind
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید