« پسر و دنیای رویایی» یکی بود، یکی نبود… غیر از خدای مهربان، هیچکس نبود. پسری بود که عاشقِ بازی کردن در دنیایِ رؤیاهایش بود. او دوست داشت وقتی میخوابد، وارد دنیایی شود که بتواند در آن بسازد، کشف کند و قهرمان باشد. یک شب، وقتی خوابید، خودش را در جنگلی بزرگ و زیبا دید. نه کسی آنجا بود و نه خانهای؛ فقط درختها، سنگها و صدای پرندهها. کمی جلوتر، یک تبر کوچک و یک کلنگ کوچک پیدا کرد. با تبر، چوب جمع کرد و با کلنگ، سنگ از دلِ زمین بیرون آورد. پسر فهمید که با چوب و سنگ میتواند ابزارهایش را قویتر کند. پس آنها را ارتقا داد و توانست کارهای بیشتری انجام دهد. بعد، با همان چوب و سنگ، یک خانهی کوچک و امن ساخت تا شبها جایی برای استراحت داشته باشد. او گرسنه شده بود. برای همین به دنبال غذا رفت، غذا پیدا کرد و خورد تا دوباره نیرو بگیرد. در ادامهی راه، به یک روستای کوچک رسید. روستایی که مردمش مهربان بودند اما کمی غمگین. پسر از آنها پرسید: «اینجا کجاست؟» روستاییها گفتند: «ما هم دقیق نمیدانیم… فقط میدانیم اینجا خانهی ماست.» پسر تصمیم گرفت قویتر شود تا بتواند به آنها کمک کند. پس به یک غار بزرگ رفت و آهن پیدا کرد. با آهنها، ابزارهایش را از قبل هم قویتر کرد. وقتی برگشت، برای خودش، لباسهای تازه و محکم دوخت و بعد از خوردنِ غذا، استراحت کرد. چند روز بعد، از روستاییها پرسید: «آیا خطری شما را تهدید میکند؟» آنها گفتند: «بله… ما دشمن داریم. بعضی روستاهای بد، یک پرندهی ترسناک، با سه سر، و از همه بدتر… اژدها.» روستاییها گفتند: «اژدها هر شب با ارتشش به ما حمله میکند.» پسر لبخند زد و گفت: «من کمکتان میکنم، فقط به لباسهای قوی و یک شمشیر محکم نیاز دارم.» بعد از یک روز استراحت، پسر به سرزمین اژدها رفت. با شجاعت و تلاش زیاد،بعد از جنگی سخت،توانست اژدها را شکست دهد. وقتی برگشت، روستاییها او را قهرمان روستا نامیدند.و درست همان لحظه… پسر از خواب بیدار شد. پسر وقتی از خواب بیدار شد، قلبش تند تند میزد.با خودش گفت: «واقعاً همهاش خواب بود؟» آن شب، دوباره خوابید. اما این بار… وقتی چشمهایش را در خواب باز کرد، دید دوباره همان خانهی کوچک را دارد. روستاییها با خوشحالی به استقبالش آمدند. یکی گفت: «قهرمان ما برگشته!» اما شادی آنها زیاد طول نکشید. ناگهان زمین لرزید… پرندهای بزرگ با سه سر، از آسمان پایین آمد. روستاییها فریاد زدند: «این همان دشمن دوم است!» پسر شمشیرش را محکم گرفت. این بار میدانست که فقط قدرت کافی نیست؛ باید فکر کند. او با کمک روستاییها، برای پرنده تله ساخت، و وقتی پرنده پایین آمد، توانست با یک ضربهی هوشمندانه آن را شکست دهد. اما یکی از سرهای پرنده قبل از نابودی گفت: «تو فکر میکنی همهچیز تمام شده؟ دشمن اصلی هنوز بیدار نشده…» پسر حس کرد ماجرایی بزرگتر در راه است. وقتی به خانهاش برگشت، یک دروازهی عجیب کنارِ خانه دید که قبلتر آنجا نبود. دروازه آرام آرام روشن شد… و درست وقتی پسر خواست واردش شود، از جهان دیگری سر دراورد و دید انجا هیچ خلاقیتی وجود ندارد. انجا پرنده ای بزرگ بود و اتش پرتاب میکرد و خوک هایی با تبر که عاشق طلا بودند. ان خوک ها یک خانه داشتند و خانه ی شان خراب بود و اما پر از طلا ان خوک ها انقدر احمق بودند که اگر طلا های خودشان را به خودشان میدادی باز هم بهت وسیله میدادند بعد از تمام این کار ها، یک قلعه پیدا کرد آنجا یک موجود های اتشین بودند که اتش پرتاب میکردند. بعد از مدتی رفت به خانه اش و بعد یک چشم اژدها پیدا کرد، آن را پرتاب کرد و رفت به سمت پناهگاه زیر زمینی ، پسر چشم اژدها را دنبال کرد و بعد اش به یک پناهگاه زیر زمینی رسید آنجا پناهگاه روستایی ها بود و بعد یک دروازه جدید پیدا کرد رفت داخل اش. پسر دید اژدهای دوم را باید بکشد و این خیلی بزرگ تر از قبلی بود آن را که کشت بیدار شد و دیگر هیچ وقت این خواب را ندید