محمدسام خرم آبادی·۲۴ روز پیشلحظه ی اول زندگی تا آخر زندگی زندگی دو چیز دارد: چیزی که باید از آن محافظت کنی و چیزی که باید برایش بجنگی. سنِ تو یا هر انسانِ دیگری، به زحمتهایی که میکشد ربط دارد، ن…
محمدسام خرم آبادی·۲۴ روز پیشپسر و دنیای رؤیایی« پسر و دنیای رویایی» یکی بود، یکی نبود… غیر از خدای مهربان، هیچکس نبود. پسری بود که عاشقِ بازی کردن در دنیایِ رؤیاهایش بود. او دوست داش…
محمدسام خرم آبادی·۱ ماه پیشتوتو و آب طلسم شده جنگل در دلِ جنگلی سبز و پرآواز، یک لاکپشت کوچک زندگی میکرد، به اسم توتو. توتو همیشه آرام و محتاط بود و با قدمهای کند روی زمینِ پر از برگ م…
محمدسام خرم آبادی·۱ ماه پیشخانه ی اول من مامان، اولین خانهٔ من بود. خانهای گرم و نرم که اسمش «شکم» بود. اتاقی تاریک، اما روشنتر از هر خورشیدی! اتاقی کوچک، اما بزرگتر از تمام دن…
محمدسام خرم آبادی·۱ ماه پیشخوابیدن در اتاق خودم امشب، اولین شبی بود که پسر کوچولو، قرار بود در اتاقِ خودش بخوابد. تا امروز همیشه کنارِ مامانش میخوابید و حالا وقتش بود که کمی مستقل شود.…
محمدسام خرم آبادی·۱ ماه پیشچشم های حیوان ها پسر: مامان… میدونی حیوانها، ما رو چطور میبینن؟ مادر: نه عزیزم، چطور؟ پسر: اونا ما رو به چشم اژدها میبینن! واسه همینه که ازمون فرار می…