فریاد، فریاد، فریاد...
بارها فریاد.
اینها از ذوق، ترس، حسرت، خشم یا حتی آتش عشق نیست.
این فریادها معنای درد، فرسودگی و خستگی را با خود دارند.
کمک میخواهم؛ نه از آشنا، بلکه از هفتجدِ غریبه.
تمنا دارم تا دور شوم از همهکس، همهچیز و همهجا.
زیر بارانِ دمدمهای صبح، روی زمینِ مرطوب؛
باران بر گونههایم جاری شود و نسیم مرا با خود ببرد.
اما نه...
دیگر آن رهاییِ زیبا و خیالانگیزِ قصهها را نمیخواهم.
میخواهم واقعاً رها شوم؛
بیهیچ افسانه و معجزهای،
حتی اگر سهمم کویری سوزان باشد،
با پاهایی زخمی،
در دلِ ظهر.
میخواهم دور شوم؛
بهعنوان انسانی دور از تخیل و پر از شکست،
که فراموشکار شده است.
قلبش مانند کتیبهای تکهتکه شده و تنها ارزشهایش را به جا گذاشته است.
من با تنی برهنه، مغزی بیهیاهو و چشمانی خشک،
دور از آنکه مانند گذشته بغض در چشمانم چمبره بزند،
میخواهم جسمم را نیز فراموش کنم؛
هیچگاه برنگردم،
فقط رها شوم.
جایش مهم نیست،
حتی به قدر سرِ سوزنی.
حتی اگر مانند پروانه، زیر بالهایم شمع گرفته باشند،
باز هم به رقص درآیم.
اگر خروسِ بیخواب شوم،
سرِ اذان مانند قناری آواز بخوانم.
اگر فرهاد شوم،
کوه را کامل میکنم.
شاید اکنون خام باشم که این حرفها را با قلم بر کاغذ نقش میزنم،
اما این را میدانم؛
همیشه کاملاً پخته، عشق به تنهایی و رهایی را می ورزم...
فقط اگر رها شوم.
شبی پر از قهقهه، میان سروصدا و چراغانیِ شکوهِ خانه، در میان خویشاوندانم،
جانم را با هقهق به تاریکیِ شهر ببرم،
در ذلتِ تنهایی، خیره به آسمانِ بیستاره شوم.
آیا ستارهها قهر کردهاند،
یا مثل من، آنها هم رها کردهاند؟