
طبق روال همیشه صبح زود میرفتم سر کار . ظهر ها از سرکار خسته برمی گشتم . قرار بود خونمو عوض کنم اما پول زیادی نداشتم برای همین تصمیم گرفتم برنامه نویسی رو شروع کنم چون یکی از دوستای قدیمیم برنامه نویسی می کرد و وضع اون خیلی خوب تر از من بود . بعد دیدن کمی آموزش فهمیدم این کار حوصله خیلی زیاد می خواد که من برای اینکه سر کار میرفتم نمی تونستم انجام بدم تا اینکه سرکار بودم دوستم گفت یه مرده ای یه طرح برنامه نویسی گذاشته که هر کس به تونه این طرح و بسازه پول زیادی گیرش میاد .
با خودم فکر کردم اگر بتونم این کار رو انجام بدم هم می تونم برای خودم خونه بگیرم هم ماشین و خیلی چیز های دیگه .
برگشتم خونه جلوی در یه پیرزن با لباس های خیلی عجیب بود با یدونه کاسه چینی بهش گفتم چی می خوای گفت:من چیزی نمی خوام اما اگه تو بخوای می تونم فال تو بگیرم . گفتمش من به این چیزا باور ندارم برو کاسو کوزتو یجا دیگه پهن کن تا اینکه شروع کرد به حرف زدن بعد از حرف زدنش فهمیدم منو بهتر از خودم میشناسه یهو یه فکر به سرم که این اگه ایجوری داره زندگی منو میگه حتما یه چیزی بارشه پس فکر کردم می تونم از این راه درامد زایی کنم . پس شروع به کار کردم با پیرزنه هماهنگ کردم از صبح بیاد اینجا تا شب تا برای مردم فال بگیریم و در عوضش پولی بجیب بزنیم .
دوهفته بعد:
دوهفته گذشته و اوضاع کار خیلی خوب شده تقریبا همه از ما راضی بودن و همه هم محله ای ها مارو می شاختن چهارشنبه بود و تصمیم گرفتم ازش یه سوال بپرسم .رفتم پیشش وازش پرسیدم تو با کی ارتباط داری که می تونی همچین کار هایی میکنی گفت نمی دونم . اون همیشه با کاس چینیش این کار هارو میکرد و می تونست با آب ارتباط بگیر بعد از سوال من دستش رو روی کاسه پر شده از آب گرفت آب به لرزش افتاد یه چیز عجیب قریب گفت و بعد از اون سوالمو ازش پرسید کاسه تکون خورد و شکست آب روی فرش جاری شد و پیرزن غیب شد و......
ادامه دارد..............