
اما انجام این کار ها کار هرکسی نیس. باید یه چیزایی یاد بگیری و وسایلی که بهت میگم و بگیری و بعد بهت یه سری آموزش هایی میدم که خیلی بدردت میخوره . وسایل:اسکیت برای پایین رفتن از کوه. قایق بادی برای اقیانوس تاریک و غذا و وسایل ساخت یک آتش در جنگل.
از جام با کلی درد بلند شدم و لباسامو پوشیدم تا به فروشگاه نزدیک خونمون برم .
وسایل رو گرفته بودم و همچی برای یک سفر طولانی آماده کرده بودم . داشتم غذا درست می کردم که یهو پیرمرد جلوم ظاهر شد و با صدای خسته گفت به کسی توی این دنیای خاکی اعتماد داری؟نمی تونی تنها بری.
بهشون زنگ زدمو بهشون گفتم که برای شام بیان اینجا .
شب شده بود و تقریبا غذا آماده بود که صدای زنگ دَر اومد رفیقام بودن در و باز کردم و کلی با هم گپ زدیم. موقع شام شد و تصمیم گرفتم بهشون توضیح بدم .
توضیح دادم ولی بهم خندیدن که یهو پیرمرد جلوشون ظاهر شد همه خشکشون زده بود بازم با یه صدای خسته داد زودو گفت اگر خنده هاتون تموم شود بگین میایم یا نمیایم .
ترسیده بودن قشنگ معلوم بود پیرمرد همون لحظه گفت شما بخواین یا نخواین وارد این بازی شدین با هم کلی حرف زدیم و دوستام راضی شدن به خاطر نجات جون من بیان.
برنامه ها رو چیدیم و باید اول از دریای تاریک رد بشیم همچی آماده بود به غیر از یه چیز اونم یه قایق چوبی بزرگ بود .
فصل 2 به زودی زود..... #zapata family#