‼️این متن از زاویه نگاه من نوشته شده اما از زاویه نگاه گروه رقبا شاید حق به آنها داده شود.
کسانی که من را میشناسند میدانند که در من کودکی ده ساله زندگی میکند که همواره برای بقا درتلاش است. هدف او از زندگیاش بالا نگه داشتن شور زندگی و عنصری به نام شادی است.
آدم چندان باسیاستی نیستم و سعی میکنم صادق و رک باشم. همین شاید باعث شود شخصیت منفی خیلی از ماجراها شوم اما اتفاقی که اخیرا رخ داد برای اولین بار نگاه مثبتم به مردم را خدشه دار کرد. هرچند نه خیلی زیاد.
در راستای احیای شور زندگی قصد داشتم عضو انجمن علمی روانشناسی بشوم و نشستهای جذابی در این حیطه برگزار کنم. من از دردسرهای مجوز گرفتن، دویدن در سالن برای فراهم کردن امکانات، نوشتن درخواست و... لذت میبرم.
به همین علت درخواست کاندیداتوری انجمن علمی را ثبت کردم و یک ائتلاف تبلیغاتی با همراهی چهار نفر از همکلاسیهایم تشکیل شد.
از همان ابتدا تعارضات آغاز شد و دونفر به جان هم افتادند و یکی از آنها به بهانه مشغله فراوان گروه را ترک کرد.
نفر بعدی پایش شکسته بود و نمیتوانست راه برود و عذابوجدان از کمک نکردن در برنامه ها او را هم از گروه جدا کرد و ما سه نفر ماندیم.
درمقابل ما ائتلافی ۱۲ نفره حضور داشتند که مجموعه ای از ورودیهای مختلف و دوتن از خوارج ورودی خودمان را شامل میشدند😅
سه دختر ترم سهای تازه وارد دربرابر گروه به آن بزرگی از دانشجویان شناخته شده تر، رقابت از پیش پیدا بود...
ما اما تسلیم نشدیم و تمام سرمایهمان را روی ورودیهای جدید گذاشتیم 😅 بچههای بنده خدا که هنوز وارد دانشگاه نشده وارد بازیهای کثیف سیاستی ما شده بودند😂
ما پوسترهایمان را پخش کردیم، استیکرهای بانمک پخش کردیم و نشستی مفید با کمک انجمن اسلامی برای آنها برگزار کردیم.



گروه مقابل هم یک معرفی کسلکننده از خود ارائه کرد🦦 البته در ادامه با حمایت اعضا انجمن علمی قبلی دانشکده از ائتلاف آنها اوضاع کمی بد شد...
مسئله ازجایی شکل گرفت که گذوه رقیب معترض شد چرا ما در زمانی که هنوز نتایج احراز صلاحیت نیامده تبلیغات را شروع کرده ایم😐 کسی ندارند فکر میکند انتخابات ریاستجمهوری است.
تبلغات ما تا اطلاع ثانوی جمع شد.
اتفاق بعدی این بود که پشت سر ما شایعه درست شد که بدون اجازه از بودجه انجمن علمی برای تبلیغات شخصی استفاده کردهایم. این تهمت حتی به گوش کارشناس آموزش دانشکده هم رسیده بود🙄
از آنجایی که منشأ مشخص نبود نمیتوانستیم کاری بکنیم.
کار حتی از این هم فراتر رفت. یک روز ظهر ساعت ۳ قبل از اینکه سرم به بالش برسد گوشیام زنگ خورد. آقایی نامم را گفت که آیا خودم هستم یا نه؟ تایید که کردم گفت: فیلم شما درآمده و تخلف کردهاید. از شما شکایت شده در زمان نادرست تبلیغ کردید و از انجمن اسلامی سواستفاده کردید😭 اصطلاحات حقوقی بود و من شوکه شدم. باید در یک جلسه حضوری از خود دفاع میکردیم.
ما هم بر علیه آنها مدرک جمع کردیم اما متاسفانه خیلی از کارها نیاز به شاهد داشتند. وقتی مسئله را با کارشناس آموزش که شاهد تهمت آنها بود مطرح کردم ناراحت شد و اصلا همکاری نکرد و این مطرح کردن برای من گران تمام شد. بی سیاستی کرده و برگ برنده امان را سوزانده بودم.
خلاصه که جلسه آغاز شد و مشتی اصطلاح حقوقی از سمت طرفین پرتاب شد. نشر اکاذیب، شخصیت حقیقی و حقوقی و قص علی هذا.
نتیجه جلسه عملا به ضرر ما بود و ما که از این قوانین ناآگاه بودیم دفاعهایمان پذیرفته نشد. به عبارتی ناآگاهی از قانون مارا مبرا نمیکرد.
آقای مسئول گفت من به حسن نیت شما باور دارم و پرونده تان را به کمیته انضباطی نمیسپارم. اگر رای نیاوردید که هیچ، اما اگر رای آوردید ممکن است باز شکایت کنند.
پس از این جلسه به دلیل آغاز انتخابات ما همه پوستر هایمان را جمع کردیم تا تخلف دبگری نکنیم و همچنین از صرافت تبلیغات افتادیم چرا که میترسیدیم دردسر درست شود و در همین زمان آنها به جمع کردن رای از دوست و آشنا ادامه دادند و پیروز این میدان شدند.
چیزی که برایم دردآور بود این بود که گروهی متشکل از ده نفر دانشجوی روانشناسی چطورحاضر شدند سهتا بچه تازه وارد را وارد این بازیها کنند و بجای رقابت رقیب را از دور خارج کنند. اینکه ممکن بود یک پرونده انضباتی همیشه در پرونده ما باقی بماند آنهم سر یک دوره یکساله انجمن علمی😐
این تجربه برایم ارزشمند بود با دانشجویان جدیدالورود دوست شدم و همه من را میشناسند، اساتید عزیزم دکتر ح و ف از ما حمایت کردند و یاد گرفتم مردم و حتی روانشناسان به مهربانی آنچه من فکر میکنم نیستند.
هرچند نمیتوان آنها را سرزنش کرد ما تخلف کردهبودیم ولو ناعمد و از سر ناآگاهی و حق آنها شکایت بود.