ویرگول
ورودثبت نام
مُنا
مُنامدرس زبان انگلیسی و فرانسوی. بسیار علاقه‌مند به خواندن.
مُنا
مُنا
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

فرنی

هر وقت به دادام (مادریزرگم) می‌گویم شیر بده بخورم یا پول بده برم شیر بخرم می‌گوید: «تو درست شیر نخوردی. ننه بالا سرت نبود که. یه روز بود یه روز نبود. حقم داشت. طاقت ماندن نداشت. چون زندگی بابات سیاه بود. از بابات بدش میامد و از شما هم دل خوشی نداشت. تو و خواهرت شیر به شیر به دنیا آمدین. برای بدبختی روزگار. شیر مادرت هم کم‌کم خشک شد. بمیرم براش. زندگی نکرد. نازکش نداشت وگرنه نمی‌رفت. حالا همونه تو انقد شیر دوست داری. روله‌ی بی‌گناهم.»

- دادا پس کی به من شیر داد؟!

- تا دو ماه انگشت میزدم تو قَنداغ (قند حل شده در آب داغ) و انگشت منو میخوردی. تا دخترِ قمر زایمان کرد. یک ماه شیر اونو خوردی. بعدش دادم نارین. یک ماه سینه نارین تو دهنت بود. چار (چهار) ماهه بودی عموت از تهران اومد شیشه و شیر خشک داد. دو هفته خوردی و تمام که شد، دادمت به دختر فخری. دو روز سینَشو گرفتی و دیگه هرکاری کردیم سینه هیچکسو نگرفتی. تمام رولم. چهار ماه و دو هفته و دو روز. دادات بمیره. روله‌ی بی‌گناهم.

من عاشق شیر بودم و هستم. همیشه صبح زود بیدار می‌شدم. دادام  بهم پول می‌داد تا بروم و از سر جاده‌ی دهات شیر بخرم. دادام شیر را می‌جوشاند و می‌ریخت توی لیوان و من داغ داغ با قند می‌خوردم. ‏از کلاس چهارم  دبستان هم در مدرسه به ما شیر می‌دادند. آخ که من چه کیفی می‌کردم. اولین بار که برایمان شیر آوردند چند تا از بچه‌ها به معلم گفتند: «خانوم ما نمیخوریم ما از شیر بدمون میاد.» چند بار دل دل کردم که بروم پیش خانم معلم و به او بگویم شیر بچه‌ها را بدهد به من. ولی نگفتم. خجالت کشیدم.  یک روز زنگ تفریح، ‏مدیرمان خانم شاه‌آبادی صدایم کرد و رفتم دفتر. خانم شاه‌آبادی مرا با مهربانی برد پشت میز خودش و خیلی آرام نزدیک گوشم گفت: «موناجان این شیرها مال بچه‌هاییه که نخوردن اگه دوست داری ببر خونه.  زیاده. ولی تاریخ داره. فقط تا دو روز دیگه میتونی نگهشون داری.» من خوشحال و ذوق زده ‏هر روز زنگ آخر که ‌می‌خورد می‌رفتم یک جایی پنهان می‌شدم تا مدرسه خلوت شود. بعد می‌رفتم شیرها را از بابا‌مدرسه که بهش می‌گفتیم مَه‌موباپیر، می‌گرفتم. مَه‌موباپیر شیر‌ها را می‌گذاشت توی یک کیسه و من هر روز با دوتا کیسه پر از پاکت شیر به خانه بر‌می‌گشتم. یک روز به سرم زد کمی از این شیرها را بفروشم. با خودم گفتم ولی همه می‌فهمند که این‌ها همان شیرهای مدرسه ‌است. شب به دادام گفتم. دادام گفت:  «روله تو که شیرهارو نخریدی که بخوای بفروشی. اینا مال بیت‌الماله. اگه بفروشی پولشو بیاری شیرمو حلالت نمی‌کنم.» گفتم:  «دادا مگه تو که به من شیر ندادی!» گفت: «نه شیر ندادم بی چشم و رو. ولی زحمت برات کشیدم. میزنم تو سینم و حرامت می‌کنم.» ترسیدم. خزیدم زیر پتو و به گریه افتادم. کم‌کم داشت خوابم می‌برد که دادام گفت: «روله صبح برات همه شیرهارو فرنی می‌کنم. ببر دم قهوه‌خانه بگو عموچاری برات بفروشه. قابلمه رو ببر بذار قهوه‌خانه و برو مدرسه. ظهر هم از مدرسه برگشتی بگیرش.»

آخ خدا که چه خواب شیرینی رفتم آن شب. فردایش صبح زود دادا‌م بلند شد و برنج آرد کرد و با آن شیرها یک قابلمه فرنی درست کرد و داد دستم. خانه‌ها و محله‌های ما در کرمانشاه همه پر از شیب و پله‌ است. مثلا ما خودمان از توی خانه، دم اتاق بالایی پله داشتیم تا وقتی برسیم وسط خیابان. من با دست‌های خشک و یخ زده با تمام زورم قابلمه و کیف مدرسه‌ام را برداشتم و راه افتادم. اما همین که پایم را روی اولین پله‌ی بالای خیابان گذاشتم،  پاهایم سُر خورد و با قابلمه‌ی پر از فرنی داغ غلت خوردم و رفتم پایین. دیگر نمی‌دانستم برای کدام دردم گریه کنم. برای سوزش دست و سر و صورتم؟ یا درد دست و پایم؟ یا رویای کوچکی که تباه شد و گذشت؟ با قابلمه‌ی خالی و سر و لباس خیس و چشم‌ و دلی که از بس گریه کرده بودم خون شده بود، برگشتم به خانه. دادام که مرا دید بدون هیچ حرف و معطلی کتک مفصلی به من زد تا روزم ساخته شود. کتک‌ را خوردم و خوابیدم و آن روز مدرسه هم نرفتم.

#دنده_عقب_به_گذشته

شیردنده عقب با اتو ابزار
۷
۲
مُنا
مُنا
مدرس زبان انگلیسی و فرانسوی. بسیار علاقه‌مند به خواندن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید