تصمیم گرفته بودم با چیزای کوچیک خوشحال باشم ؛ البته نمیشه سلامتی رو یه چیز کوچیک دونست . یه جا خونده بودم که چطور میتونی بی هدف باشی وقتی تک تک اعضای بدنت برای هدف زندگی میکنن . کاش میشد از همشون بپرسی شما هم مث من همینقد مستأصلید ؟
یه موکاپات قدیمی از ته کابینت ، پیش ماهیتابه های خط خطی شده برداشتم . تمام مشکی ، مث همه وسیله های دیگه ام ، از عمقش معلومه دو نفره ست ، دقیقا اندازه ی من ، که دو نفرم .
اونو شستم و بعد ، با دستمال پاکش کردم .وقتی که قهوه دم اومد و تموم شد ، تا فردای روز بعد تفاله های داخلش رو نگاه نکردم ، حتی اون آب به ظاهر گندیده ای که تهش اضافه مونده . مجبور بودم تحملش کنم ، چون بهش نیاز داشتم . بدون اینکه سودی واسش داشته باشم . حتی بهش قول نداده بودم که قهوه هامو جای دیگه نخورم . مثلا دیروز بعد از ترخیصم از اتاق تزریقات ، دقیقا ۴.۵ کیلومتر دور از موکاپاتم ، یه قهوه خوردم . حتی روحشم خبردار نشد ، فرقی هم نمی کرد ، چون اون یه وسیله ست . مطمئن بودم اگه یه روز صبح اونو خراب ببینم ، بی تعلیل اونو دور میندازم . بی رحم و پر از نفرت بودم نسبت بهش ، چون حس می کردم هر دومون یه نقش رو بازی می کنیم ، اون برای من ، من برای آدما . چه اشتراک تلخی بود بین سرگذشت ما ، . . .