کوچه بوی نم می داد ، توپ سه پوسته ی صورتی سفید تو دستم ، از تو جوب برداشته بودمش ، زیر ماشینا ، خونه آدما . آدم اینقد فداکار و احمق .
مغزم مث پنیر کپک زده ی ایتالیایی که چند ساله روشو خاک گرفته ، کش میومد توی شهریور ، ابان ، اذر ، و این قبیل خزعبلاتی که ادما بهش می گفتن ماه . انگار ما نمیدونیم رو هر چیز درد اوری اسم مزین شده میزارن . ما دیوونه ها که نمیفهمیم . ما هم همینو میگیم . چاره چیه . پرنده شدم از کوچه رفتم ، یعنی در واقع حالم بد بود که رفتم ، قایم شدم پشت فردا . بعد پشت فردا صدای جیغ و سوت میومد ، میام رو صحنه و همه دست میزنن ، البته همیشه اولش اینطوره . نباید عادت کرد .
صحنه تموم میشه و باز فردا بر میگردم . این بار مو هام بلنده ، ادما رفتن و اومدن . دیگه کسی جلیقه و شلوار پارچه ای طوسی دوس نداره ، دارم اهنگ فرهادو میزنم با پیانو . بازیگرای فیلمم رو به روی من ، منتظرن تموم شم . که هر روز نیان ، که نبینن . که برن و بلیط یکی دیگه رو بخرن . من درد مکرر اونها شدم . ولی خب ، مو هام که سفید شه ، من میمونم و بلیطای فروش نرفته .