وقتی صدای خنده های مامان را می شنوم نمی دانم شاد باشم یا بترسم
وقتی صدای قدم های بابا را می شنوم نمی دانم
وقتی صدای باز شدن درب اتاق انتهای راهرو می آید
دلم برای چه چیز این خانه تنگ شده بود؟متنفرم از لحظه ای که این سوال را از خودم می پرسم
حس گناه و بعد نامرئی بودن معمول ترین حس من در اینجاست،آن روز وقتی در سلف نشسته بودیم گفتم همیشه به خانه که بر می گردم نمی دانم چرا انقدر برای بازگشت اصرار داشتم
او به شیراز سبز و عطر بهارنارنج بازگشت و من دلم برای تمام آرامش دروغین حاکم بر خانه و ظاهر نرمال روابطمان تنگ می شود
نمی دانم، شاید با تمام بدی های انباشته شده در عمیق ترین بخش های روحم، روزی من هم لایق یک زندگی ساده و آرام باشم و کسی که همراه با دوست داشتن عذابم ندهد.
ظاهر نرمالحاکم