ویرگول
ورودثبت نام
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

بالدر صفر به غرب 6

Viking
Viking

حالا بالدر وارد قلمرویی می‌شود درون ذهنش

دست‌های سرد و لزج از شکاف‌های عرشه به سمت بالدر خزیدند. انگشتانشان به مچ پایش رسید. نه به قصد گرفتن، بلکه به قصد *رسوخ*. انگار می‌خواستند راهی به درون بدنش پیدا کنند. بالدر احساس کرد چیزی سرد و مرطوب از میان لباسش به پوستش نفوذ می‌کند.

بلافاصله، دنیای اطرافش شروع به تغییر کرد.

دیگر خبری از کشتی دراکار، یا هیولای چندچهره نبود.

بالدر خودش را در مکانی دید که انگار از خواب‌های آشفته ساخته شده بود. فضا مدام تغییر می‌کرد؛ گاهی به شکل جنگلی تاریک با درختانی که شاخه‌هایشان شبیه دست‌های دراز بود، گاهی به شکل دخمه‌ای پر از استخوان‌های درخشان، و گاهی… شبیه خانه‌اش.

اما نه خانه‌اش. چیزی شبیه آن بود، اما تاریک‌تر، متروک‌تر. در هر گوشه سایه‌هایی می‌رقصیدند که انگار از خاطرات بد او شکل گرفته بودند.

صدای زمزمه‌ها بلند شد. صداهایی که انگار از درون خودش می‌آمدند.

«یادت میاد اون روز؟ وقتی گفتی از تاریکی می‌ترسی؟»

«یادت میاد وقتی مادرت مریض بود؟ اگه زودتر رسیدی بودی…»

«یادت میاد اون لحظه که…؟»

بالدر دید که سایه‌ها شروع به شکل گرفتن کردند. سایهٔ پدرش، با همان صورت مهربان اما چشمانی خالی. سایهٔ دوست دوران کودکی‌اش که سال‌ها پیش مریض شد و مرد. سایهٔ اولین دختری که دوستش داشت و نتوانست به او بگوید…

همهٔ آن‌ها به او خیره شدند. نه با خشم، نه با اندوه. با **قضاوت**.

«تو نتونستی.»

«تو شکست خوردی.»

«تو فراموش کردی.»

تصاویر در مقابل چشمانش ظاهر شد. لحظاتی که حس می‌کرد ضعیف بوده، لحظاتی که اشتباه کرده بود، لحظاتی که نتوانسته بود کاری کند. هر لحظهٔ پشیمانی، هر حسرت، هر ترس… همه به شکل موجوداتی زنده و آزاردهنده در مقابلش ظاهر شدند.

و بعد، همهٔ آن چهره‌ها شروع به تغییر کردند. چهرهٔ عمو، چهرهٔ مرد وایکینگ، حتی چهره‌های بی‌شماری که در هیولای چندچهره دیده بود… همه با هم ترکیب شدند و چهرهٔ **خودش** را ساختند.

چهرهٔ بالدر، اما با چشمانی پر از سیاهی، دهانی که به زور باز شده بود و صداهایی را که از درونش بیرون می‌آمد، زمزمه می‌کرد:

«تو هم همین‌طوری می‌شی.

تو هم تبدیل به یکی از ما می‌شی.

تو رو از درون می‌خوریم… تا چیزی ازت نمونه.»

بالدر حس کرد بدنش دارد در این کابوس حل می‌شود. انگار داشت خودش را از دست می‌داد. انگار آن دست‌های سرد، نه فقط بدنش، بلکه روحش را هم داشت می‌گرفت.

ناگهان، بین همهٔ آن تصاویر وحشتناک، یک چیز درخشان ظاهر شد.

شعله‌ای کوچک.

صدایی آرام اما محکم در گوشش پیچید:

«نترس… تو قوی‌تری از این چیزی هستی که فکر می‌کنی.»

این صدای پدرش بود. اما نه صدایی که از سایه یا خاطره‌ای می‌آمد. صدایی واقعی، از جایی دور.

بالدر پلک زد. تصاویر کابوس‌وار شروع به محو شدن کردند. اما حسِ نفوذِ آن دست‌های سرد هنوز باقی بود.

وقتی دوباره چشم باز کرد، خودش را روی عرشهٔ دراکار دید. کشتی مردگان رفته بود. هیولای چندچهره غیب شده بود. فقط دریا بود و لاشهٔ نیمه‌جان کشتی‌اش.

اما سایه‌ها هنوز در گوشهٔ چشمش بودند. و حسِ آن دست‌ها… انگار هنوز روی پوستش بودند.

آیا این کابوس تمام شده بود؟ یا تازه شروع شده بود؟

((ممنون میشوم اگر نظرات خودتان را درباره داستان بنویسد ))

شروع
۲
۰
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید