ویرگول
ورودثبت نام
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

بالدر صفر به غرب10

رسیدن به ساحل
رسیدن به ساحل

پاروی آخر که به آب خورد، دراکار مثل جانوری زخمی نفس آخرش را کشید و **پیش رفت**.

خط نور در افق از یک مه باریک… تبدیل شد به چیزی واقعی.

**خشکی.**

اما نه خشکی معمولی.

نه جنگل.

نه صخره.

بلکه ساحلی پوشیده از **شن‌های سفیدِ درخشان**—طوری که نور ماه روی آن‌ها بازتاب می‌شد و مثل یک نقاب نورانی به استقبال کشتی می‌آمد.

بالدر زیر لب گفت:

«این‌جا… نورم بیگه‌یار… سرزمین ارواح نیست؟»

هالفری جواب نداد؛ فقط زل زده بود به ساحل، چنان که انگار جرات نمی‌کرد باور کند نجات ممکن است.

**لحظهٔ رسیدن**

دراکار با صدای غلتیدن چوب روی شن‌ها بالا رفت و متوقف شد.

آب زیر آن‌ها بی‌درنگ تیره شد—مثل اینکه چیزی در اعماق لحظه‌ای منتظر بود که کشتی دور شود… و حالا آرام‌آرام داشت **برمی‌گشت پایین**.

بالدر اولین کسی بود که پا روی ساحل گذاشت.

پایش روی شن‌های سفید فرو رفت، و احساس کرد گرمایی ملایم از آن‌ها بالا می‌آید؛ گرمایی که درست برخلاف سرمای مرگبار دریا بود.

دو مرد دیگر نیز پایین آمدند.

نیمه‌جان، اما زنده.

حالا چهار نفس روی ساحلِ درخشان ایستاده بودند.

چهار انسان… در برابر یک ساحل بی‌سایه.

و آن‌وقت بالدر دید.

**ساحل خالی نبود.**

نه دشمنی ایستاده بود.

نه هیولا.

فقط **ستون‌های سنگی کوتاهی** در فاصله—ده‌ها عدد—غرق در مه نقره‌ای که از میانشان عبور می‌کرد.

ستون‌هایی که روی هرکدامشان، علامت یک رون حک شده بود:

• الگیز

• تیوَز

• رِیدو

• و… رونی که بالدر نمی‌شناخت—خطی شکسته مثل زخم.

هالفری نزدیک شد و یکی از ستون‌ها را لمس کرد.

چیزی نشکست.

هیچ نیرویی او را نکشت.

اما ستون، زیر دستش **گرم** بود.

گرم مثل آن خنجر.

گرم مثل همان لحظه‌ای که تاریکی از بدن بالدر جدا شد.

بالدر زیر لب گفت:

«اینجا… محافظت شده‌ست.

هر کی این ستون‌ها رو ساخته… نمی‌خواسته تاریکی از دریا وارد خشکی بشه.»

**اما لحظه‌ای بعد…**

باد وزید—نرمی عجیب، مثل بال پرنده‌ای.

در میان مه نقره‌ای، صدایی آمد.

آرام.

کهن.

نه تهدیدآمیز، نه مهربان.

«بالدر…»

سه وایکینگ دیگر با وحشت برگشتند.

اما بالدر نه.

چون این صدا را می‌شناخت.

سال‌ها پیش شنیده بود.

صدای **پدرش**؛ همان که شعلهٔ ذهنش را نجات داده بود.

مه کنار رفت، و چیزی شبیه **پیکر انسانی از نور** میان ستون‌ها ایستاد. شکل واضح نبود، مثل آینه‌ای مواج. فقط یک چیز قطعی بود:

آن صدا همان صدا بود.

«بالدر… این‌جا امنه.

اما امن ماندنش… بستگی به تو داره.»

بالدر نفسش را آهسته بیرون داد.

خستگی، ترس و واقعیت در برابرش صف کشیدند.

پیکر نور ادامه داد:

«آنچه در دریا دیدی… آغاز بود.

و تو با بریدن تاریکی… نشانی روی روحت گذاشتی.

این ساحل تنها پناهگاهه—اما نه پایان.»

هالفری زمزمه کرد:

«بالدر… ما چیکار کنیم؟»

بالدر نگاهش را از پیکر نور گرفت و به ستون‌های رون‌دار، به ساحل درخشان، سپس به دریا—به مکان وحشت‌زدهٔ گذشته—دوخت. (((💗ساخته شده با کمک هوش مصنوعی 💗)))

وایکینگ
۳
۰
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید