

ساخت تخیلات خودم : اگیل اسکالاگریمسون در زمان خودش یک وایکینگ خیلی بزرگ و جنگ جو بود که همه از نامش در حراس بودن ، اکثر شما داستانهای گوست ها را شنیده اید . اگیل همسری داشت که خیلی عاشق همسرش بود یک ماه همسرش در بستر بود تا آن روز تاریک فرا رسید شیطان با همان لوکی آمد در قالب یک مرد خردسال و به اگیل گفت بیا و این پیمان را با خونت رنگین کن تا همسرت بهبود یابد ، و اگیل بدونه یک لحظه تردید این کار را انجام داد و روحش را به لوکی داد ولی به جایش گوست در وجودش متولد شد ، بعد یه روز همسرش از دست رفت و مدت های طولانی عزاداری همسرش را می کرد که فرزندان شیطان می خاستن جایگاه شیطان را بگیرند و آن زمان بود که گوست درون اگیل بیدار شد و با نبردهایش تک تک شیاطین را به قعر جهنم برد و زمانی که قرار بود پیمان نامه که بسته بود را بده به شیطان منصرف شد و با خود لوکی هم بد شد و شد حامی انسانهای بی گناه این بود از داستان اگیل و هیچ وقت پیمان نامه را به لوکی نداد.