ویرگول
ورودثبت نام
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

Viking, VALHALLA

Viking
Viking

خورشیدِ سرد شمال، آخرین پرتوهای خود را بر فراز صخره‌های «کاتگات» می‌پاشید. «تورستین»، جنگجوی کهنه‌کار وایکینگ، در حالی که تکیه بر تبرِ خون‌آلودش داشت، به میدان نبرد خیره شده بود. بدنش از زخم‌های بی‌شمار شیار برداشته بود، اما چشمانش هنوز با آتشی که در جوانی شعله‌ور بود، می‌سوخت.

تمام یارانش در کنار او به خاک افتاده بودند. خاکِ سردِ زمین، تشنه‌ی خونِ قهرمانان بود. صدای شیپورهای دشمن در دوردست شنیده می‌شد، اما تورستین نترسید. او می‌دانست که این پایان نیست؛ این یک «دعوت‌نامه» است.

او کلاه‌خودِ ترک‌خورده‌اش را از سر برداشت و به آسمان نگریست. گویی پرده‌های حقیقت در حال کنار رفتن بودند. در میان ابرها، سایه‌ی دختری سوار بر اسبی سپید را دید؛ «والکیری»، فرستاده‌ی «اودین». او با نیزه‌ای درخشان به تورستین اشاره کرد.

تورستین تبرش را محکم‌تر در دست گرفت. لبخندی بر لبانش نشست که از جنس پیروزی بود، نه شکست. او زمزمه کرد:

«ای اودین، خدای خدایان، ای پدرِ نبرد... بنگر که چگونه بنده‌ی تو، ایستاده به استقبال ابدیت می‌رود. نه با ترس، بلکه با خشمِ یک گرگ.»

او آخرین توانِ خود را جمع کرد و با فریادی که صخره‌ها را لرزاند، به سمت آخرین موجِ دشمن دوید. در آن لحظه، درد از بین رفت. صدای شمشیرها و فریادِ مرگبار، در گوشش به موسیقیِ یک جشن تبدیل شد.

در آخرین ضربه، وقتی تیغی سرد قلبش را شکافت، تورستین زمین را ترک کرد. چشمانش تار شد، اما نه از مرگ، بلکه از درخششِ طلاییِ تالارِ «والهالا». صدای بزم، بوی گوشتِ کباب‌شده بر آتش و خنده‌ی هزاران جنگجوی نامی در گوشش پیچید.

او دیگر در دنیای فانی نبود؛ او به خانه بازگشته بود، جایی که نبرد هرگز تمام نمی‌شود و پیروزی، همیشگی است.

نبرددشمنزمینvikings
۱
۰
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید