

یک ماه از آن نبرد گزشت و ما با دوستان خود به روی کوه ها رفتیم تا کمی از طبیعت لذت ببریم و برای خانه هایمان غذا تهیه کنیم یعنی شکار گوزن ، خرگوش ، آهو تا برای زمستانی که داشت می آمد غذا پوست و از قبیل چیزها جمع آوری کنیم خلاصه رفتیم وسط وسط جنگل و شکارهای بسیار خوب و زیادی کردیم . خوشحال شاد شکارها را داخل ارابه گذاشتیم و راهی خانه کردیم بعد رفتیم سمت کوه صخره که ناگهان خرسی به من حمله ور شد و من سپر را جلوی او گرفتم و حسابی غافلگیر شدیم دوستان شمشیر هاشونا از غلاف در آوردن منم با تبر با خرس دست پنجه نرم کردیم و این خرسا با هزار جور بد بختی کشتیم بردیمش خونه و هرکدام از ما یک جای خرسا قطع کردیم و بردیم برای خانواده هامون