ویرگول
ورودثبت نام
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

Viking, وایکینگ

☠️Viking, وایکینگ☠️
☠️Viking, وایکینگ☠️

در میانه‌ی دشت‌های یخ‌زده‌ی «نروژ»، جایی که آسمان به رنگِ فولادیِ سرد درآمده بود، «بیورن» بر لبه‌ی صخره‌ای ایستاده بود که بادهای وحشیِ شمال، صورتش را چون چاقو می‌تراشیدند.

او به دستانش نگاه کرد؛ دستانِ پینه‌بسته‌ای که عمری برایِ حفظِ میراثی که رو به زوال بود، جنگیده بودند. پشتِ سرش، تالارِ اجدادی‌اش، «هولم‌گارد»، همچون لاشه‌ی نهنگی عظیم در میانِ مه خودنمایی می‌کرد. سقفِ آن در حالِ فروریختن بود، نه از تهاجمِ دشمن، بلکه از سنگینیِ زمان و بی‌توجهیِ سرنوشت.

بیورن زمزمه کرد: «ما برایِ دیوارهایی جنگیدیم که ریشه‌هایشان در گندآبِ فراموشی است.»

او به یاد آورد که چگونه سال‌ها پیش، در کنارِ پدرش، با فریادی از سرِ غرور، عهد بسته بود که این خاک را حفظ کند. اما اکنون، در تنهاییِ سردِ کوهستان، درک می‌کرد که جنگیدن، گاهی تنها بهانه‌ای است برای آنکه حقیقتِ هولناکِ «پایان» را نپذیریم. اوهامِ افتخار، چون مهی غلیظ، چشمانش را بسته بود.

در همان حال، «سیگرید»، همسرش، از پشتِ سر به او نزدیک شد. سیگرید نگاهی به افقِ در حالِ تاریک شدن انداخت و گفت: «بیورن، چرا هنوز تبرت را محکم گرفته‌ای؟ هیچ دشمنی در پیشِ رو نیست، جزِ سایه‌هایِ خودت.»

بیورن برگشت. چشمانش پر از خستگیِ قرون بود. «می‌ترسم سیگرید. می‌ترسم اگر این تبر را زمین بگذارم، بیدار شوم و ببینم که نه قلعه‌ای هست، نه میراثی، و نه عمری که پایِ این برکه‌یِ خشکیده گذاشته‌ایم.»

سیگرید دستِ یخ‌زده‌اش را رویِ بازویِ بیورن گذاشت. «شاید بیداری، همان چیزی است که باید طلب کنیم. حتی اگر تنها یک لحظه پیش از مرگ باشد. بهتر است در روشناییِ حقیقت بمیریم، تا در غبارِ اوهام زندگی کنیم.»

بیورن به تالار خیره شد. صدایِ شکافته شدنِ چوب‌هایِ پوسیده در باد پیچید. او فهمید که زمان، آن هیولایِ بی‌رحمی که لحظه‌ها را با چنگال‌هایش می‌درد، منتظرِ اجازه گرفتن از او نیست.

او تبرِ سنگینش را بالا برد، نه برایِ جنگ، بلکه برایِ رها کردن. با یک چرخشِ قدرتمند، آن را به دلِ یخ‌هایِ شکافته‌یِ صخره کوبید. تبر در شکافِ عمیق گیر کرد. او از تبر دست کشید.

آن‌ها در سکوت، چرخیدند و از لبه‌ی صخره دور شدند. پشتِ سرشان، باد به تالارِ پوسیده هجوم آورد؛ صدایِ فروپاشی، در میانِ غرشِ طوفان گم شد. بیورن دیگر به عقب نگاه نکرد. او می‌دانست که فردا برکه‌ای نخواهد بود، اما برایِ اولین بار، می‌دانست که او دیگر برده‌یِ آن نیز نیست.

آن‌ها به سویِ تاریکیِ مطلق گام برداشتند؛ جایی که دیگر نه جنگی بود و نه اوهامی، بلکه تنها سکوتی بود که حقیقتِ محض را در آغوش می‌کشید.

⚔️Viking, وایکینگ⚔️
⚔️Viking, وایکینگ⚔️

۱
۰
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید