
بالدر، وایکینگ جوان و کنجکاوی بود که همیشه رؤیای دیدن سرزمینهای ناشناخته را در سر میپروراند. صبحی که تصمیم گرفت همراه گروهی از وایکینگها به سوی غرب سفر کند، مه غلیظی روی آبهای سرد فیورد نشسته بود. صدای برخورد چکشها با چوب، هنگام آمادهسازی کشتی دراکار، در ساحل میپیچید.
وقتی همهچیز آماده شد، بالدر آخرین نگاه را به روستایش انداخت؛ دود آرام از دودکشها بالا میرفت و کوههای پوشیده از برف چون نگهبانانی خاموش نظارهگر بودند. او قدم روی کشتی گذاشت و با تکان آرامی که کشتی خورد، حس کرد وارد مرحلهای تازه از زندگی شده است.
سفر در ابتدا آرام بود. پرچم قرمز و سیاه وایکینگها با باد میرقصید و صدای پارو زدن هماهنگ مردان، موسیقی سفرشان شده بود. اما سه روز بعد، آسمان ناگهان تغییر کرد. ابرهای تیره از سمت جنوب بالا آمدند و باد سردی وزیدن گرفت.
اریک، کاپیتان باتجربهٔ کشتی، فریاد زد:
«همه آماده باشید! طوفان میاد!»
موجهای عظیم یکی پس از دیگری به پهلوی کشتی میکوبیدند. بالدر با تمام توان طنابها را نگه داشته بود، اما ترسی پنهان در دلش جوانه زده بود؛ ترسی که نمیخواست کسی از آن باخبر شود.
در میانهٔ طوفان، صدایی عجیب از دل مه شنیده شد؛ نه صدای باد بود و نه موج… انگار صدای شیپور یا شاید فریادی از جهانی دیگر. مردان کشتی لحظهای مکث کردند.
بالدر با چشمانی گسترده رو به مه نگاه کرد و گفت:
«اون صدا چی بود؟»
اریک که رنگ از چهرهاش پریده بود، آرام پاسخ داد:
«این صدا رو فقط در افسانهها شنیدم… صدا از سرزمینهای ممنوعه میاد…»
و درست در همان لحظه، سایهای عظیم در دل مه شروع به شکل گرفتن کرد…