
موجودِ بیچهره آرام از شکاف میان استخوانها بیرون خزید. هر قدمی که روی عرشهٔ کشتی مردگان میگذاشت، صدای خرد شدن استخوانها زیر وزنش در فضا میپیچید—اما عجیب این بود که پاهایش روی چوب دراکار هیچ صدایی نداشت، انگار روی هوا قدم برمیداشت.
بالدر خواست عقب برود، اما پاهایش نمیجنبید. سرمایی یخزده تا مغزش فرو رفت. چیزی در ذهنش زمزمه میکرد…
«نترس… بیا… تو سالهاست به من تعلق داری…»
بقیهٔ وایکینگها فریاد زدند و شمشیرها را بیرون کشیدند. اما موجود فقط دست دراز کرد. بدون آنکه لمسشان کند، سه نفر از مردان ناگهان از زمین بلند شدند—مثل عروسکهایی که نخ نامرئی تکانشان دهد—و در سکوت کامل گردنشان با صدای خفهای شکست. اجسادشان روی عرشه افتاد، و خون گرمشان روی چوب سرد پخش شد.
باد باز هم وزیدن گرفت… اما این بار از سمت کشتی مردگان. بوی تعفن دریا و گوشت فاسد در هوا پیچید.
پدرِ بالدر دوباره دهان نیمهبازش را تکان داد. این بار صدایش آرام و بریده بود:
«فرار کن… او… روح را نمیگیرد… بلکه میجَوَد…»
موجود ناگهان نزدیک شد—بسیار سریعتر از آنچه یک انسان میتوانست ببیند. درست روبهروی بالدر ظاهر شد. فاصلهشان کمتر از یک وجب بود.
بالدر احساس کرد انگار کسی دارد ذهنش را میجود. خاطراتش یکییکی محو میشدند: خانهاش… مادرش… صدای خندهٔ کودکیاش… همه خاکستری و بیرنگ میشدند.
موجود بدون دهان، اما با صدایی که درون جمجمهاش میپیچید، گفت:
«تو اولین کسی نخواهی بود…»
در همین لحظه، صدای مهیب رعد و برق آسمان را شکافت و نور سفید عظیمی سطح دریا را روشن کرد. بالدر برای یک لحظه دید که پشت موجود، در عمق کشتی مردگان… صدها روح اسیر دست و پا میزنند—صورتهایی بیچهره، فریادهایی بیصدا، دستهایی که از درون استخوانها بیرون زده بودند و التماس میکردند.
و درست وقتی موجود دستش را برای گرفتن جانِ بالدر بالا برد، سطح آب زیر دو کشتی شروع به لرزیدن کرد…
چیزی از زیر دریا بالا میآمد.
چیزی بزرگتر از هر موجودی که وایکینگها در داستانها شنیده بودند.