
سطح دریا با صدایی شبیه نالهٔ موجودی غولپیکر شکافته شد. کشتی دراکار چنان تکانی خورد که مردان باقیمانده روی عرشه سقوط کردند. بالدر هنوز در چنگ نگاه نامرئی موجود بیچهره گیر کرده بود، قدرت حرکت نداشت، اما چشمانش از وحشت باز مانده بود.
آب سیاه شد… نه مثل شب—سیاهتر، انگار خودِ تاریکی از اعماق بالا میآمد.
سپس *آن چیز* سرش را بیرون آورد.
نه سر یک حیوان، نه یک هیولا…
سری انساننما، با چندین صورت روی هم.
چهرههایی که انگار از پوست کندن انسانها ساخته شده بود. همهٔ آن صورتها همزمان فریاد میکشیدند، اما هیچ صدایی بیرون نمیآمد—فقط موجی از درد و سکوت.
چشمهای هر صورت به سمت موجود بیچهره برگشت. موجود برای اولین بار عقب رفت… انگار **او** هم ترسید.
بالدر شنید که یکی از وایکینگها زیر لب گفت:
«ای خدایان… این دیگه چیه؟»
اما قبل از اینکه کسی پاسخی بدهد، هیولای چندچهره باز شد. گویا خودش یک بدن عظیمتر در دل تاریکی داشت. بازوهایی از آب بیرون زد—بازوهایی انسانی ولی طولانیتر از دکل کشتی—و بهمحض لمس آب، آب میجوشید.
یکی از بازوها کشتی مردگان را گرفت. استخوانها شروع به ترک خوردن کردند. ارواح داخل آن جیغ میکشیدند—نه با صدا، بلکه با لرزش هوا.
موجود بیچهره تلاش کرد از کشتی دور شود، اما بازوی غولپیکر دوم او را در هوا گرفت. موجود شروع به پیچوتاب خوردن کرد، و برای اولین بار صدایی از او بیرون آمد—صدایی نه از دهان، بلکه انگار از همهجای بدنش:
«اِ…نَـشــو…»
هیولای چندچهره دهانهایش را—دهها دهان روی چهرههایش—باز کرد و موجود بیچهره را داخل خود کشید. با ناپدید شدنش، موجی از تاریکی روی کشتی دراکار پخش شد.
بالدر ناگهان آزاد شد. اما تصویر آن دهها چهره در ذهنش گیر کرده بود. چیزی در چشمهایشان بود… انگار با او حرف میزدند.
بعد… یکی از چهرهها، چهرهای که در مرکز بود، زبانش را حرکت داد. پوست خشک شد و ترک برداشت و آهسته، بیصدا، کلمهای گفت:
«بالدر… نوبت تو میرسه… همهٔ شما… مالِ منید…»
بازوی سوم از آب بیرون آمد و مستقیم به سمت کشتی وایکینگها حرکت کرد…