
بالدر نفسش را در سینه حبس کرد. میدانست آنچه میخواهد انجام دهد، از هر نبرد وایکینگی ترسناکتر است:
«بریدن چیزی که دیده نمیشود… اما چسبیده به روحم.»
خنجرِ روندار را محکمتر گرفت.
گرمای تیغه حالا شدید شده بود؛ نه مثل آتش—مثل چیزی که **از درون یک دنیا عبور کرده** و حالا در مرز دو جهان گیر افتاده. بالدر احساس کرد تیغه میلرزد… انگار خودش مشتاق ضربه بود.
**لحظهٔ تصمیم**
بالدر پاهایش را ثابت نگه داشت.
آن احساس سرد و خزنده دور مچش مثل مار در خواب پیچیده بود.
نمیشد آن را دید، اما هنوز هم سنگینیِ حضورش مثل باری روی استخوانها بود.
بالدر زیر لب گفت:
«اگه هنوز اینجایی… پس منم هنوز میتونم بیرونت کنم.»
و تیغه را پایین آورد.
اول هیچ اتفاقی نیفتاد.
تیغه فقط پوستش را لمس کرد.
اما درست در همان لحظه—
**صدایی بیجنسیت، اما دردآلود، از درون استخوانهایش پیچید:**
«نــزَن…»
بالدر لرزید—این صدا، صدای همان چیزی بود که به او چسبیده بود. صدایی که تا آن لحظه مثل شکارچی خاموش فقط تماشایش میکرد.
تیغه را محکمتر فشار داد.
این بار نور خیرهکنندهای از رون الگیز بیرون زد—نور سفید، نه مثل آتش، نه مثل جادو… چیزی خام و خالص، مثل **ضدیت با تاریکی**.
و بعد…
چیزی از پایش جدا شد.
نه جسم.
نه گوشت.
بلکه **سایه**—یک لایهٔ تاریک، انگار مثل دود، اما سنگین و چسبنده—با جیغ خاموشی عقب پرید. دود تاریکبافتهای که انگار ریشههایش از زیر پوست بالدر جدا شدند و دورش پیچیدند، و سپس از همان جا به عقب کشید.
جیغش نه در هوا، نه در آب—در ذهن بالدر پیچید.
صدایی که فقط او میشنید.
«تــو… نمیتونی… از من *بُــریده* بشی…»
بالدر روی زانو افتاد. درد مثل موجی سرد تا سینهاش دوید. اما احساس کرد وزن عظیمی از روی روحش برداشته شده.
نفسش برگشت.
نگاهش دوباره واضح شد.
وقتی روی آب نگاه کرد، دید **سایهٔ چسبیده به او** حالا به شکل موجودی خمیده و پیچخورده روی سطح معلق است. بدون صورت. بدون استخوان. فقط تودهای از تاریکی.
اما زیباترین بخش ماجرا این بود:
**آن موجود دیگر به او وصل نبود.**
اما… آزادی کامل نبود.
سایهٔ جداشده از او شروع کرد آرامآرام روی آب پخش شدن؛ مثل لکهای سیاه که زیر نور ماه زنده میشود.
سپس صدایی که دیگر از ذهن نمیآمد، بلکه از زبان همان تودهٔ تاریک بود، با لحنی لرزان و خشمگین گفت:
«تو مرا قطع کردی…
اما حالا چیزی بزرگتر… دنبال ردِ برش میآید…»
آب لرزید.
نه از هیولای قبل—این لرزش **عمیقتر** بود.
قدیمیتر.
بالدر خنجر را محکم گرفت.
حس میکرد اتفاق بعدی از هر چیزی که تا حالا دیده… مهیبتر خواهد بود. ⚔️🪓بالدر تصمیمش را گرفت.
اینبار نه بهخاطر شجاعت… بلکه بهخاطر **مسئولیتی که هنوز روی دوشش بود**.
اگر چیزی بزرگتر میآمد، اگر این دریا قرار بود دهانش را باز کند و کابوس بعدی را بالا بیاورد، آنوقت هر ثانیهای که هدر میرفت یعنی یکی از خدمهاش کمتر زنده میماند.
پس بهجای دنبال کردن تاریکی، بهجای کنجکاوی… بالدر چرخید رو به باقیماندهٔ دراکار.
**سکوت کشنده روی کشتی**
عرشه آرام بود، اما این آرامی بوی مرگ میداد.
چند نفر از وایکینگهایش جان داده بودند، چند نفر ناپدید… اما هنوز چند صدای ضعیف شنیده میشد. نالههایی کوتاه، زخمی، مثل کسانی که هم از درد میترسند و هم از سکوت.
بالدر فریاد زد:
«هرکسی هنوز نفس میکشه… صداشو بلند کن!»
صدای لرزان هالفری، یکی از جوانترینشان، بالا آمد:
«کاپیتان… من اینجام… ولی… کشتی داره پایین میره…»
بالدر به لبهٔ کشتی نگاه کرد—حق با او بود. الوارهای کنار دراکار ترک برداشته بودند و آب، آهسته اما پیوسته، داخل میکشید.
زمان داشت تمام میشد.
**شروع عملیات فرار**
بالدر دو فرمان کوتاه داد:
• «هرکی زندهست، پاروها رو جمع کنه!»
• «هالفری، طنابهای سالم رو بیار! فقط همونا که خیس نشدن!»
خودش هم به دنبال سکان رفت، که نیمهشکسته روی عرشه افتاده بود. اگر سکان را با طناب میبست، شاید میشد کشتی را بهقدری کنترل کرد که حداقل به ساحلی برسند… هر ساحلی… حتی اگر ناشناس باشد.
هالفری با طنابها برگشت، اما چهرهاش سفید شده بود.
«بالدر… زیر کشتی… یه چیزی حرکت میکنه.»
بالدر چند لحظه خشک شد.
اما گفت: «نگاه نکن. فقط طناب رو بده.»
طناب را گرفت و شروع کرد سکان شکسته را به تیرک چفت کردن. دستهایش میلرزید اما کار میکرد—کار سخت، کار سریع، کار کور.
در همین لحظه آب اطراف کشتی شروع کرد به **تیرهتر شدن**… نه مثل موج، نه مثل خون… مثل اینکه یک سایهٔ عظیم داشت از اعماق بالا میآمد.
اما بالدر به خودش گفت:
«اگه نگاه کنم، میترسم. اگه بترسم… مردیم.»
**پارو زدن در برابر چیزی که نمیخواست دیده شود**
بالدر فریاد زد:
«پارو بزنید!
هرچی دارین… همین حالا!»
سه مرد باقیمانده—خونین، ترسیده، اما زنده—پاروها را گرفتند و شروع کردند.
واحدی کوچک از وایکینگهای نیمهجان، در برابر دریایی که داشت خودش را جمع میکرد برای بلعیدنشان.
بالدر سکان را نگه داشت.
هر لحظه حس میکرد چیزی دارد از زیر کشتی بالا میخزد… اما تا وقتی به آن نگاه نکند، تا وقتی به آن توجه نکند… شاید آن چیز هنوز شکل نگیرد.
سه پارو، یک سکان بستهشده با طناب، و یک وایکینگ نیمهجان که باید وانمود میکرد نترسیده.
کشتی کمکم تکان خورد—نه کشیده شدن، نه افتادن—بلکه حرکت به سمت دوردست.
دور از سایهٔ گسترده.
دور از چیزی که بیدار شده بود.
**و بعد… نور**
در افق چیزی دید.
نه طلوع خورشید.
نه شعله.
یک **خط باریک نور سفید**—چیزی شبیه مه نقرهای که روی سطح آب پخش شده باشد.
هالفری نفسش برید:
«یه ساحله؟ یا…؟»
بالدر گفت:
«مهم نیست چیه.
فقط بهش برسیم.»
و در حالی که پشت سرشان آب شروع میکرد به بالا آمدن—آرام، اما بسیار، *بسیار* بزرگ—دراکاری که نیمهغرق بود، به سمت آن خطِ روشن پارو زد.⚔️🪓
))) .