روزی که قلمم از نبودن تو بگوید و صفحهء کاهی رنگ کاغذ تسلیم شده در برابر حکم قلم رنگ سیاهی به خود بگیرد . اشک ها ماهرانه روی گونه ها میلغزند و چشمانم به مانند دو تنگ آب کدر بی ماهی ، سویی ندارد . در باغچه حیاط خانه مان ، گودالی رفیع با دستانی که به زبان تو ظریف اند خانهء مرگ را میسازم .
من از بودنت گفتم و حالا از نبودنت میگویم تا بدانی آن موقع که بودی تخم وحشت نبودنت را در دلم کاشتی . میخواهم بدانی روز نبودن تو ، نبودن من هم هست . من همیشه از بودن ها میترسم ؛ میترسم روزی بیاید به جای کلمهء بودن حرفی مزاحم آید به نام "ن" این حرف قاتل بودن است و البته قاتل منی که رعب از دست دادن بودن را دارم.
نمیخواهم بگویم بمان ؛ چون میدانم همین ایزد ، حسرت بودنت را در دلم میگذارد . میخواهم بگویم هیچوقت نبودن را به بودن ترجیح نده . بدان من تو را انتخاب کردم از میان همهء آنهایی که بودند اما برای من نبودند . تو برای من بودی .
آسمان برای زمین ، درخت برای جنگل ، ایوان برای خانه ، قلب برای عشق ، عشق برای آدم و بودنت برای من . تمام بود و نبودم؛).
...............................................................................................................................................
در قعر تاریکی شب ماه با بهت به هیاهویی که در زمین برپاست مینگرد .
نور در شهر خاموش میشود و ماه حالا عینکش را برمیدارد و نفسی عمیق در میکشد .
نور نیست اما فریاد و هلهله تا گوش سهیل هم میرسد .
زنی که کودکش را رها کرده و کودک چو اسب توسن که شلاقش زنند شیهه در میکشدو بانگ نبودن مادر را سر میدهد .
خبر ندارد که فقط در وابستگی و کودکی پی مادر را میگیرد و وقتی مادر در ناتوانی و پیری ندایش میکند ، کودکی نیست که دست مادر پژمرده اش را بگیرد .
ماه برمیگردد و به گور آتشین خود که همچون فروزان میدرخشد نگاه میکند. خورشید با طنازی برای ماه نور میسراید . ماه از دور دلبرش را میبوسد .
میگوید: بیا از زمین رسم عاشقی را یاد نگیریم عشق در زمین ندارد . در دو سو ، هر دو سویی ندارند. من هم سویی ندارم ، بینورم اما تو مرا درخشان میکنی ؛ دلبرک ماه.
...............................................................................................................................................
به سلامتی سیاهی قهوهء ترک
که بخارش تلخ و سرشار از مستیست
میسوزاند طعم تلخِ بی رحم لبهای سرخ شده از بخار قهوه را
دل هم تلخ و نگاه تلخ ، لبخند تلخ ، زندگی تلخ ، شراب تلخ
بگذارد قهوه هم تلخ باشد ..
شیرین کجای من است ؟/هر کجا لب بزنی تلخ است
بیدار بمانم از شفق تا سحر/ به یاد آن زندگی پر شکر
آز همان روز بود که دیگر هیچ چیز شیرین را دوست ندارم ، همان موقع که یارم شیرین بی نگاه به من آسان رفت و برنگشت ، همان موقع با خودم عهد بستم شیرین از زبانم، کامم و نگاهم حذف کنم.
زهر و قهوه و شراب شیراز شد وعدهء صبح و ظهر وشب های بی شیرین من!.
...............................................................................................................................................
پی نوشت: همه متنا زاده تخیلمه و چیز واقعیی توی زندگی من از این دلنوشته ها نیست!.

