
یک دوستی دارم که نوع شخصیتش همیشه منو به فکر میبره. این آدم همیشه توی جمع و خلوت خودش شاد و خوشحال بنظر میرسه؛ همیشه بهترین شوخیها مال اونه و خلاصه از اینجور آدماست که جمع رو دست میگیره.
وقتی که باهاش درد دل میکنی هیچ ترسی از حرف زدن نداره و میتونه پا به پات از مشکلات خودش بگه و تو رو مطمئن میکنه که ادای یک آدم شاد رو درنمیاره و واقعا همینه که هست. اما...
یروز که داشتم طبق عادت بیمارگونه خودم شخصیتش رو مثل همه آدمای دیگه ( که حتما براتون مینویسم ) تحلیل میکردم متوجه یکسری تناقضها شدم. مثلا به عنوان کسی که خیلی با احساس نشون میده اصلا توی مواقع احساسی دست و پاشو گم نمیکنه و با آرامش کامل از اون واقعه گذر میکنه. برای این آرامش شما باید درد زیادی رو تجربه کرده باشی اما هرچی توی خاطراتم مرور کردم یادم نیومد راجب چیزی حرف زده باشه.
یا مثلا همیشه از جلوی یسری کافهها تندتر رد میشه یا یسری جاها رو نمیاد هرچقدرم که اصرار کنیم.
بعدا فهمیدم که این آدم خیلی درونگراست منتها نه از اون نوعی که هممون میشناسیم. اون خیلی راحت میتونه ناراحتیهای اصلیش رو پشت چندین لایه از ناراحتیهای کوچیک قایم کنه و با تعریف کردن اون مشکلای کوچیک به شما بقبولونه که مشکل اصلیش همینه و شما هم خیلی راحت باور میکنید.
بعدها فهمیدم که این آدم نه خندش واقعیه و نه گریهاش!
اسمش رو گذاشتم درونگرای اجتماعی