
یکی از نزدیکترین آدمهای مهم زندگیم چندوقتیه که وارد رابطه شده. قبل از شروع رابطشون چندباری به واسطهی ما بیرون رفته بودند و همین چندبار باعث شده بود احساساتی بینشون شکل بگیره.
قبل از اینکه بخواد به اون پسر جواب مثبت بده بارها با من راجب اشکالات و عادتهای بد اخلاقیش صحبت کرد و من تقریبا مطمئن بودم که جوابش منفیه اما در کمال تعجب یک هفته بعد جواب مثبت داد.
دیروز که باهام صحبت میکرد گفت که از رفتارای بدش شاکیه، خسیسه، آداب اجتماعی بلد نیست و حتی اونقدری که نیاز داره بهش توجه نمیکنه. نمیدونست با وجود اینهمه اشکال چرا هنوز رابطشون رو ادامه میده.
در جواب بهش چیزی گفتم که شد موضوع اینهمه پرحرفی امروز من برای شما؛
بین دوست داشتن و دوست نداشتن آدمها و هرچیز دیگه ای، یک فاصله بسیار زیاد به شکل پرتگاه عمیقی هست به اسم بیاهمیتی.
یعنی اون رابطه اونقدری براتون اهمیت نداره که بخواید دردسرهای کات کردن و ناراحت کردن یک نفر دیگه رو به جون بخرید، از اون طرف هم اونقدری براتون جدی نیست که بخواید بگید دوسش دارید و حاضرید دردسرهای متعهد بودن رو تحمل کنید.
پس به ناچار در پرتگاهی گیر میکنید به اسم بی اهمیتی و از نظر من این خطرناکترین وضعیت برای هر آدمیه.
بنظر شما راهحلش چی میتونه باشه؟