
من فریاد زدم، در ژرفترین سکونِ شب، آنجا که صدا نه طنین دارد و نه گوش.
نفسم گم شد در خلأ، و اندیشهام خاموش گشت در میان خویش.
جهان به رنگِ رنج، با من همنواست؛ من همان نقطهایم که تاریخ در آن میسوزد،
و هیچ خدایی از میان خاکستر برنمیخیزد.
آدمی، همین موجودِ غمگین و بیراه، محکوم است به پیش رفتن؛
بیامید، اما در کششی ناگزیر.
زیرا نیرویی در او موج میزند که حتی نومیدی را به حرکت بدل میکند—
ارادهای که از زهرِ خود نیرو میگیرد.
تلخی و درد، معلمانِ منند؛
آنها در جانم میپیچند تا یادم دهند که هر Thought از رنج زاده میشود.
آسمان با بارانش انکارم کرد، اما من میدانم:
خدایان از اشکهای انسان، خویشتن را میسازند.
بلاتکلیفی؟ نه، این واژه برای انسانِ قوی یک آزمون است.
او که در بیهدفترین لحظهها ایستاده، درست همانجاست که امکانِ زایشِ نو آغاز میشود.
عشق و رنج، زهر و نیرو، مرگ و زایش—همه یک چیزند،
آتشِ زندگی که از فروپاشی خودش نیرو میگیرد.
آری، من تنهایم. اما تنهایی من، سنگِ زیرینِ کوهِ شدن است.
من یا میمیرم در وهمِ رهایی، یا پیرو میشوم در پذیرشِ آتش.
زیرا هر که از رنج نگریزد، از خویشتن خالی میماند؛
و هر که در رنج بایستد، خدای درونش را میزاید.