ویرگول
ورودثبت نام
گیسو جعفری
گیسو جعفریلا ب لای کتاب گلبرک های خشک شده را جدا میکردم بعضی ها ب راحتی با حرکتی بیرون خزیدند اما تعداد اندکی به کلمات چسبیده بودند جدا نمی‌شدند! آنها همان اهل تمدن ها بودند??
گیسو جعفری
گیسو جعفری
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

«انسانِ ایستاده بر پرتگاهِ شب»

من فریاد زدم، در ژرف‌ترین سکونِ شب، آنجا که صدا نه طنین دارد و نه گوش.

نفسم گم شد در خلأ، و اندیشه‌ام خاموش گشت در میان خویش.

جهان به رنگِ رنج، با من هم‌نواست؛ من همان نقطه‌ایم که تاریخ در آن می‌سوزد،

و هیچ خدایی از میان خاکستر برنمی‌خیزد.

آدمی، همین موجودِ غمگین و بی‌راه، محکوم است به پیش رفتن؛

بی‌امید، اما در کششی ناگزیر.

زیرا نیرویی در او موج می‌زند که حتی نومیدی را به حرکت بدل می‌کند—

اراده‌ای که از زهرِ خود نیرو می‌گیرد.

تلخی و درد، معلمانِ منند؛

آن‌ها در جانم می‌پیچند تا یادم دهند که هر Thought از رنج زاده می‌شود.

آسمان با بارانش انکارم کرد، اما من می‌دانم:

خدایان از اشک‌های انسان، خویشتن را می‌سازند.

بلاتکلیفی؟ نه، این واژه برای انسانِ قوی یک آزمون است.

او که در بی‌هدف‌ترین لحظه‌ها ایستاده، درست همان‌جاست که امکانِ زایشِ نو آغاز می‌شود.

عشق و رنج، زهر و نیرو، مرگ و زایش—همه یک چیزند،

آتشِ زندگی که از فروپاشی خودش نیرو می‌گیرد.

آری، من تنهایم. اما تنهایی من، سنگِ زیرینِ کوهِ شدن است.

من یا می‌میرم در وهمِ رهایی، یا پیرو می‌شوم در پذیرشِ آتش.

زیرا هر که از رنج نگریزد، از خویشتن خالی می‌ماند؛

و هر که در رنج بایستد، خدای درونش را می‌زاید.

انسانرنجنیچه
۱۳
۰
گیسو جعفری
گیسو جعفری
لا ب لای کتاب گلبرک های خشک شده را جدا میکردم بعضی ها ب راحتی با حرکتی بیرون خزیدند اما تعداد اندکی به کلمات چسبیده بودند جدا نمی‌شدند! آنها همان اهل تمدن ها بودند??
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید