ویرگول
ورودثبت نام
Nina
Nina
Nina
Nina
خواندن ۱ دقیقه·۲۰ روز پیش

روزی روزگاری یک لاشه بود

روز ها کم کم محو دیده می شوند و صدای مردم آشفته دور تر می شوند، انگار که باری دگر از دنیا جدا شده ام.

لاشه ای پوسیده که جز مغز خودخورش چیز دیگری ندارد ،در آیینه به چشمانم زل می زند .

چشمان خسته لاشه، بارانیست و نگاهش به طرز مسخره ای غمگین است .

انگار که سالها در غم شناور شده است و اکنون قطره ای اشک را از گوشه چشمش می راند .

دردناکست.. گونه ای که لب هایش بر هم دوخته شده شده است.

آیینه می شکند و باز لاشه تکه هایش را گم می کند زیرا که تنها شناختی که از خود دارد درون همان شکست های ایینه است.

سر و صدا های مختلف باری دگر بسیار میشوند، گوش هایش را می گیرد به امید نشنیدن؛ اما تنش همچنان لرزان می ماند .

حیف که هیچ راهی برای نجات دادن او از درد نبود .

حیف که یک لاشه همچنان لاشه می ماند و چون روحی ندارد هیچگاه به شادی نمیرسد ، بله حیف.

۰
۰
Nina
Nina
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید