Nina·۲۰ روز پیشصبح خاکستریدر صبح خاکسترینی به سر میبرم . هیچ نمیدانم نسیم خنک چگونه احساساتم را می رباید که حتی در قلب هم فراموش کردم چه احساسی باید میداشتم یا که دا…
Nina·۲۰ روز پیشروزی روزگاری یک لاشه بودروز ها کم کم محو دیده می شوند و صدای مردم آشفته دور تر می شوند، انگار که باری دگر از دنیا جدا شده ام.لاشه ای پوسیده که جز مغز خودخورش چیز د…
Nina·۲۰ روز پیشP1 _شاهزاده یا هیولا؟در کاخی بزرگ پسر جوانی زندگی میکرد . چشمان مشکی عمیقش انگار ساخته شده به دست حرفه ای ترین جواهرسازها بودند و موهای ابریشمین او زیباترین ژرف…