در صبح خاکسترینی به سر میبرم .
هیچ نمیدانم نسیم خنک چگونه احساساتم را می رباید که حتی در قلب هم فراموش کردم چه احساسی باید میداشتم یا که دارم .
چه سخنی باید بگویم یا چه چهره ای به خود بگیرم.
دیگران چه؟ صبح آنها چه رنگی دارد؟ درخشش طلایین دارد؟انها میدانند؟
بارها و بارها خواستم چیزی بگویم اما گویا کلمات بر زبانم فرار را ترجیح میدهند .
که میداند؟شاید آنقدر تیز و شرمگین هستند که جرعت گفته شدن را ندارند!.
هیچگاه روشنی یا که سیاهی ، اقیانوسی یا غیره برایم خاکستری نبودند.
خاکستری برایم به مانند رنگ خاکستر استخوان امید های گذشته است ؛ انگار قبلا چیزی خاص بوده اما اکنون فراموش کرده چه باید باشد .
خاکستری غم نیست ، شر نیست بلکه پوچیست، درونش احساسی نیست... انگار که هیچ چیز نیست... .
برای همین ، من، از این رنگ تنفر دارم .
مرا یاد ذات تنفر انگیز خویش می اندازد که هرچقدر از آن فرار میکنم متوجه میشوم هیچگاه دور نشدم .
شاید خاکستری هم نمیخواهد خاکستری باشد
شاید ترجیح میدهد سفید باشد ، پاک باشد
سیاه باشد ، قوی باشد
آبی باشد ، عمیق باشد
اما چیزی به جز هیچ چیز نیست ، حیف .
خاکستری بی چاره من ! او حتی کسی را ندارد که درکش کند! نه کسی دوستش دارد و نه کسی از او متنفر است .
انگار حتی این میان وجود ندارد!