ویرگول
ورودثبت نام
Nina
Nina
Nina
Nina
خواندن ۱ دقیقه·۲۰ روز پیش

صبح خاکستری

در صبح خاکسترینی به سر میبرم .

هیچ نمیدانم نسیم خنک چگونه احساساتم را می رباید که حتی در قلب هم فراموش کردم چه احساسی باید میداشتم یا که دارم .

چه سخنی باید بگویم یا چه چهره ای به خود بگیرم.

دیگران چه؟ صبح آنها چه رنگی دارد؟ درخشش طلایین دارد؟انها میدانند؟

بارها و بارها خواستم چیزی بگویم اما گویا کلمات بر زبانم فرار را ترجیح میدهند .

که میداند؟شاید آنقدر تیز و شرمگین هستند که جرعت گفته شدن را ندارند!.

هیچگاه روشنی یا که سیاهی ، اقیانوسی یا غیره برایم خاکستری نبودند.

خاکستری برایم به مانند رنگ خاکستر استخوان امید های گذشته است ؛ انگار قبلا چیزی خاص بوده اما اکنون فراموش کرده چه باید باشد .

خاکستری غم نیست ، شر نیست بلکه پوچیست، درونش احساسی نیست... انگار که هیچ چیز نیست... .

برای همین ، من، از این رنگ تنفر دارم .

مرا یاد ذات تنفر انگیز خویش می اندازد که هرچقدر از آن فرار میکنم متوجه میشوم هیچگاه دور نشدم .

شاید خاکستری هم نمیخواهد خاکستری باشد

شاید ترجیح میدهد سفید باشد ، پاک باشد

سیاه باشد ، قوی باشد

آبی باشد ، عمیق باشد

اما چیزی به جز هیچ چیز نیست ، حیف .

خاکستری بی چاره من ! او حتی کسی را ندارد که درکش کند! نه کسی دوستش دارد و نه کسی از او متنفر است .

انگار حتی این میان وجود ندارد!

خاکستری
۸
۰
Nina
Nina
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید