امروز حوالى ساعت هشتونيم، از منزل خارج شدم. مرضیه هنوز در خاب بود، اما صداى نالههاى گاهوبیگاهش روحم را خراش مىداد. جاى پاكتِ محتوى ارز، در جيب داخلىِ كتِ طوسىرنگم محفوظ بود. شب گذشته، هنگام بازگشت به منزل، دلارها را از گاوصندوقِ دفتر بيرون آوردم و در جيب گذاشتم، به نيت آنكه امروز به صرافى بروم و حواله را ارسال كنم.
دیشب مرضيه از برنامهی امروزم سوالی نپرسید، من نيز صحبتى از امور به ميان نياوردم. تصميم داشتم بعد از حواله به منزل بازگردم و روز را در كنار او بگذرانم. بيمارىاش وارد مرحلهى تازهاى شده؛ ديگر كمتر حرف مىزند. نگاههايش غالبن در جايى ثابت مىماند و وقتى هم لب به سخن باز مىكند، صدايش چيزىست ميان نجوا و پشيمانى.
سوار مترو شدم. صداى يكنواخت چرخِ فلزين بر ريل و رفتوآمد بىاعتناى آدمها، ذهن را در غفلتى نرم فرو مىبرد؛ غفلتى كه آدمى را از زمان جدا مىكند.
اما يک ايستگاه مانده به مقصد، بىاختيار دست به جيب بردم. نخست سمت راست: تهى. سمت چپ: تكهاى كاغذِ پاره و قبضى كهنه.
ناگهان چيزى در درونم فروريخت.
يقين كردم كه پاكت را از جيبم زدهاند.
از قطار پياده شدم و همانجا، كنار ستونى بتنى بر سكوى ايستگاه، نشستم.
سردى هوا از كفِ كت بالا مىزد.
تا دقايقى از اطراف غافل بودم؛ تنها صدايى گنگ از بلندگو و تقتقِ كفشِ مسافرى كه زيگراگوار راه مىرفت، به گوش مىرسيد.
ذهنم را زيرورو كردم تا ترتيب امور را بهياد بياورم: آيا واقعن پاكت را در جيب گذاشته بودم؟ يا فقط چنين تصور مىكردم؟
اول خاستم فورن به خانه برگردم؛ اما بازگشتِ بىموقع، بىشک مرضيه را مضطربتر مىكرد ــ آنهم در حالىكه ديروز، تنها پس از تزريق مورفين، توانسته بود چند ساعتى آرام بخابد.
از ميان احتمالهايى كه در ذهنم مىچرخيد، خوشايندترين آن بود كه دلارها را هنگام گذاشتن در جيب، به اشتباه بر زمين انداخته باشم؛ و شومترين، آنكه در مترو به سرقت رفته باشد. همين تصور، وادارم كرد دوباره به همان ايستگاه برگردم و اطراف سكو را با نگاهى محتاط بگردم، بىآنكه كسى از اضطرابم باخبر شود. بديهىست كه در چنين مواردى، نه مأمورى پاسخگوست و نه كسى از پاكتى حرف مىزند كه آن را پيدا كرده باشد.
به صرافى نرفتم؛ بهجاى آن، راهى دفتر نشر شدم.
در آسانسور، يكى از همسايگان قديمى ساختمان ــ كه بوى تند سيگار لاى لباسهايش مانده بود ــ نگاهى به من انداخت و پرسيد:
«حال خانمتون چطوره؟»
لبخندى بىرمق زدم، بىآنكه جوابى بدهم.
از اتاق خود، كه پنجرهاش به كوچهاى بنبست باز مىشود، بيرون نرفتم. ساعتها در كمدها و كشوهاى ميز جستوجو كردم؛ به اميد آنكه پاكت را بهاشتباه همانجا گذاشته باشم.
نبود، كه نبود.
چارهاى نمانده بود؛ بايد پيش از ظهر، مبلغ را به هر طريق ممكن فراهم مىكردم. ناگزير، دستخالى به صرافى منوچهر رفتم. بىمقدمه، تقاضاى پول كردم؛ بىهيچ توضيحى، تنها گفتم موعد حوالهى فرزندانم رسيده و از اقبال تيره، دلارها از كفم رفتهاند.
سكوتى كرد و پس از لحظهاى گفت:
ــ هنوز نمىدانى كجا گمشان كردى؟
ــ شايد در مترو…
ــ دزد؟
ــ شايد.
نپرسيد به مرضيه چيزى گفتهام يا نه؛ گمانم مىدانست كه گاه نگفتن، خودش شكلى از مراقبت است.
منوچهر، بیدرنگ، کار حواله را انجام داد. آنقدر نزدش اعتبار داشتم كه بىكموكاست وجه را ارسال كند. اما آنچه بيش از خودِ گمشدن پول آزارم مىداد، احساسِ بىسامانى بود. مخارج سنگين بيمارىِ مرضيه، طى اين ماهها، رمقى برايم نگذاشته بود. گويى رشتههايى خاموش كه سالها با صبر در هم تنیده بودم، حالا يک به یک از هم باز مىشد.
شامگاه، بىآنكه با كسى حرف بزنم، به خانه بازگشتم. چراغها خاموش بودند و مرضيه در خاب غوطهور. اما سنگينى هوا و دلتنگىِ حضور بىحركتش، مانع از ماندنم شد. بارانىِ نازکِ خاكسترىرنگم را كه روى چوبلباسى آويخته بود، بهآهستگى برداشتم تا كمى در خيابانهاى خيس از باران قدم بزنم.
دستم بىاختيار به جيب داخل آن خورد.
چيزى را لمس كردم.
پاكت ارز.