ترافیک کلافهام کرده. سوییچ را میچرخانم و اتومبیل خاموش میشود.
مهری با لبخند لیوان چای را به سمتم میگیرد و میگوید:
«اولین باری که از این جاده باهم رفتیم شمال رو یادته؟»
میگویم: « آره. یادش بخیر.»
دروغ میگویم. اولین باری که با او رفتم را به یاد دارم اما با مهری را نه.»
مهری ادامه میدهد: « اون روزم مثل امروز ترافیک بود. یادمه ۷ ساعت تو راه بودیم.»
کاش از اولین حرف نمیزد. ای کاش یادم را به بازی نمیگرفت و من را به گذشته هُل نمیداد. افتادم وسط چالهای از خاطرات که هیچ وقت نتوانستم با هیچچیز پُر کنم.
دوستش داشتم. برایم با تمام دخترهایی که میشناختم فرق داشت. تنها دختری که از دیدنش قلبم تند تند میزد، تنم گرم میشد و عرق سردی روی پوستم جاری میشد. کلمات در دهانم گم میشدند و زبانم بند میآمد.
هر بار قبل از قرار ملاقات، به اندازهی یک کتاب حرف آماده میکردم، اما وقتی او را میدیدم، هیچیک از آن جملات را به یاد نمیآوردم. دلم میخاست بنشینم و ساعتها فقط نگاهش کنم؛ از دیدنش هرگز سیر نمیشدم.
مهری ناگهان من را از افکارم بیرون میکشد: «با توام، ماشین رو روشن کن، راه بیفت! کجایی؟»
چند بار پلک میزنم و آهی عمیق میکشم: «همینجام.»
و دوباره دروغ میگویم. اینجا نیستم، به ده سال قبل برگشتم. به روزهای خوشی که با هیچکس تکرار نشد.
۲۰۰ متری جلو نرفتیم که دوباره متوقف میشویم. چند جوان از دو اتومبیلِ جلویی پیاده میشوند و با حالی خوش میرقصند تا ترافیک برای خودشان و همراهان قابل تحملتر کنند.
سه شنبه بود. جاده خلوت. من، او، جاده.
دلهره داشتم. همیشه با او خودم نبودم؛ میشدم دست و پا چلفتیترین آدم دنیا. هیچوقت حضورش برایم عادی نمیشد.
-: «مسعود! بیا قول بدیم هیچ وقت امروز رو فراموش نکنیم، حتا اگه با هم نبودیم.»
-: «مگه قراره از هم جدا شیم؟»
-: «بالاخره یه روز جدا میشیم دیگه.»
-: « من از تو جدا نمیشم، مگه بمیرم.»
دروغ گفتم. جدا شدیم. نمُردم.
مهری میگوید: «خوبی؟ چرا انقدر بد نفس میکشی.»
-: « خوبم. ترافیک کلافم کرده.»
دروغ میگویم. خاطرات این جادهی لعنتی پریشانم کرده.
مهری موزیک را عوض میکند.
صدای ترانه فضا را سنگینتر میکند.
«تو رفتیو دلم غمین شد، قرین آه آتشین شد، از آن شبی که برنگشتی…….»