-: «باز اینجایی؟ برو اتاقت، دختر… روی کاناپه که نشد جای خاب.»
نمیداند در فضای بسته نفس کشیدن از یادم میرود. نمیداند، چیزی از هوا عبور میکند و در اتاقِ تاریکم گم میشود.
روی کاناپه جابهجا میشوم.
انعکاس نورِ چراغ ماشینهای در حال عبور روی دیوارهای هال پخش شده، مثل بخاری که راه خروجش را پیدا نکرده.
گوشم تیز میشود.
انگار صدایی میلغزد—صدای مثل چرخش آرام ثانیهشمار ساعت.
یا برگشتن حافظه.
تشخیصش سخت است. همهچیز کمی جابهجا به نظر میرسد.
تصویر اتاق دوباره میآید وسط فکرها.
رختکن، دوش، اتاق استراحت بچههای تیم، همانطور که هر شب.
صداها پررنگتر میشوند، چیزی از لای تاریکی میگذرد.
هر دو باهم حضور دارند، مثل دو سایهی که یکیشان را نمیشود دید.
به پشت سرم نگاه میکنم؛ گوشم دنبال چیزی میچرخد؛ انگار پژواکی خیلی دور یا سرفهای، یا خاطرهای که هنوز درحال رژه رفتن است.
چشمهایم را به سقف میدوزم. اینجا، حداقل، همهچیز به همان شکلی میماند که دیده میشود.
هر چند لحظه یک بار، خط باریکی از نور روی کفپوش میلغزد و تا نزدیکیِ پاهایم میآید.
مثل همان لحظههایی که خاموشیِ ناگهانیِ خانه میبَردم به جایی که نمیفهمم چطور برمیگردد.
پشت پلکهایم سایهها در حال رفت و آمدند. نه به شکل آدم، نه به شکل حیوان.
بادِخفیفی از جایی وارد میشود و تنم را میلرزاند از جایی میآید که پنجره نیست.
کمی به پهلو میچرخم. روی کاناپه آرامم، هیچکس نگاهم نمیکند.
برخلاف اتاق…
که همیشه مرا زیر نظر دارد. صدایی میآید. خیلی آرام.
میتواند تقهی لولهها باشد، یا افتادن چیزی کوچک در آشپزخانه، یا فقط ضربان خونِ نزدیک گوش. تشخیص نمیدهم و نمیخاهم هم بدهم. هر چه هست، میان راه محو میشود.
نفسم را آرام بیرون میدهم. هال بوی شب گرفته؛ بویی که زمان را کند میکند، گاهی حتا برمیگرداند.
در آن برگشتهاست که چیزهایی از گوشهی ذهن بالا میآیند—نه واضح، نه کامل—مثل تکههای تصویری نصفه رها شده.
ملافه را کمی بالاتر میکشم. نور هنوز روی سقف پخش است.
تا وقتی همینجا باشد، میشود چشمها را بست، بدون اینکه چیزی از پشت پلکها بیرون بیاید. و من همین را میخاهم؛ یک شبِ دیگر که فقط بگذرد، بیهیچ تصویر یا صدای اضافهای.
همیشه چیزی سنگین از تاریکی بالا میآید. یک لحظه…یک آن،
صدای نفسنفسهایی که نزدیک است، خیلی نزدیک.
صدای به ظاهر مهربانی که میگوید: «نترس دختر من نمیخام اذیتت کنم.» پلکهایم میلرزند. صدا قطع میشود.
یا … عقب مینشیند، در ته ذهنم، به همان جایی که رسوخ کرده و پیدایش نمیکنم. همان جایی که در شب ها کشدارتر بنظر میآید.
یک خط سرد از پشت گردنم میگذرد. نه باد است و نه خیال.
همان حسِ قدیمی—مثل وقتهایی که نور مهتابیِ رختکن سوسو میزد و کفپوش خیس بود و بوی تند کلر با دود رطوبت قاطی.
چیزی برق میزند—سایهای که روی دیوار کشیده شده، و بعد ناپدید میشود.
صدا برمیگردد:
«آروم… فقط آروم… اگه حرفی بزنی از تیم میندازنت بیرون.»
از کجا این صدا در گوشم میپیچد و منزجره تکرار میشود؟ صدا اینجا نیست. در هال نیست؛ در هیچجا نیست—در آن نقطهی تیزِ حافظه که نمیتوانم خاموشش کنم جا خوش کرده.
نفس بکش، نفس بکش، پی در پی. پشت سر هم.
منظم و مداوم نفس بکش، گاهی یادم میرود نفس بکشم.
شاید فکر میکنم زیر آبم و باید نفسم را حبس نگهدارم.
زیر آب… یا زیر جسمی که سنگینیاش تن و روحم را میآزارد.
لحظهای صدای قدمهایش را میشنوم. صدای آرامی که نزدیک اتاق استراحت میشود.
کوتاه، بریده، انگار کسی از رختکن به راهرو میدود.
اما اینجا هال است. هیچ راهرویی نیست. هیچ استخر یا اتاق رختکنی. هیچ دوشی.
به پشت پلکهایم فشار میآید: باز حس میکنم، سنگینیِ وزنی را که لگن و دندههایم تحملش میکنند،
فقط چند ثانیه، بعد محو میشود و دوباره…
خودم را روی کاناپه بالا میکشم. تصاویر میچرخند.
معلوم نیست از چه زمانی پخش میشوند. لمسهای منزجر کننده، فریادهای زیر آب. گریههای زیر دوش. ترس. تاریکی. فضاهای بسته.
سنگینی. بیحسی. هر بار که چشم میبندم، یکی از آن تصویرهای تند مثل شعلهای ریز میجهد وسط شب و خاموش نمیشود تا وقتی دوباره با عبور ماشینی نور برگردد.
@fahime_adabi_59
✍🏻فهیمه ادبی