متصل از دوری معشوق هستم دربه در
در شبانگاهان به مه گویم غم خود سر به سر
من ز وی دورم ولی کی عشق او کم شد ز من
پر میان جانم از عشق به او شور و شرر
گر که بیرون آید از دل آه پرسوز و گداز
میشود هردو جهان زان آه ما زیر و زبر
میشوم با بوی گل سرمست از عشق به او
آن زمان که در گلستان میشود گل جلوه گر
گر به بستان آیی و در صحن آن گردی مقیم
وه چه گلهایی ببینی که شدندی پرده در