در دل غمی مداوم از روز آشنائی
در جان دوصد فغان از هنگامه جدائی
نه میشود میسر تا سوی تو بیایم
نه بر دلت بیافتد در نزد من بیائی
هنگام لاله و گل اندر چمن نپویم
بی روی تو بهاران کی داردم صفائی
گر بلبلی ز عشق بر روی گل بخواند
گوشم نشسته بر در ناید مرا صدائی
شام سیاه ما را روشن کند رخ تو
بی شمع چهره تو دورم ز روشنائی
ای ارجمند گر از عشقش نشد نصیبت
باید به درگه او چندی کنی گدائی