آتشی از عشق او اندر بیانم همچو شمع
اوفتاد از عشق او آتش بجانم همچو شمع
راضی ام اما من از این عشق جان افروز او
گشته از عشق به او روشن روانم همچو شمع
نیستم یک همنفس تا آنکه گویم شرح دل
در میان انجمن بی همزبانم همچو شمع
آخر ای بلبل اگر بینی دمی محبوب ما
گو به پیشم ای و بین اشک روانم همچو شمع
ارجمند از عشق نا فرجام او مجنون شدست
چون نیابم وصل او سوزان از آنم همچو شمع
ارجمند