دوش میکردم من از راهی گذر
یک جوان دیدم به همراه پدر
آن پدر بیدست و پای و کور بود
آن پسر مشکل گشای اوی بود
بد پدر بر روی دوش آن پسر
آن پسر میبود اورا راهبر
بر پدر گفتم چه کردی این پسر
اینچنین گشته به رایت راهبر
گفت من خود بودمی روزی پسر
گوش کردم آنچه را گفتم پدر
چون که خدمت مینمودم بر پدر
اینچنین خدمت کند بر من پسر
ار نمیکردم پدر را خدمتی
از پسر هرگز نیامد رحمتی
ارجمند