ساقیا جامی بده از وحدت آن آشنا
خون دل ها میخورم از عشق صعب و دیر پا
من جدا از او کنم زاری به حال جان خویش
که چرا گشتم بدین سان من ز معشوقم جدا
من جدا گردیدم از وی از همان روز ازل
شرح الباقی مخوا سخت است شرح ماجرا
مشکل از او نیست من مشکل نمودم قصه را
معدن صلح و صفا اوی و جدا من از وفا
ارجمند از دوست گرچه دور باشی لیک هست
او به تو نزدیک اندر هر کجا