
ساعت ۳ بامداد ۲۶ شهریور . تنها دو ساعت مانده تا اجرای حکم .
حکم از نظر من به حق هست یا نه فرقی ندارد . در نهایت حکم اجرا خواهد شد .
قصدم این بود در ساعات آخر زندگیم اثری یا حداقل دست نوشته ای باقی بگذارم.
دقیق یادم نیست اما دو سال پیش بود که زندگی من سراسر رنگ سیاهی به خود گرفت.
ترانه را از دست دادم ، اشتباهی کردم ( میگویند اشتباه کردی ، من معتقدم تصمیم درستی بود ) و بعد از آن هم زندان و حال اعدام .
زندگی من تا هجده سالگی اینطور گذشت و از شواهد معلومه همین هجده سالگی پایان این زندگی اسف بار است .
ترانه ، ترانه دنیای من بود ، در بهترین روز های عمرم آن مردک پست ترانه را از من گرفت .
آیا لیاقت این مرد نا چیز مرگ نبود ؟
زمانی که مطلع شدم ترانه تصادف کرده سریعا خودم را به بیمارستان رساندم .
اما … جز پارچه سفید بر روی بدنش چیزی ندیدم .
دو ماه گذشت و من انتقام ترانه را گرفتم . شاید ترانه برنگشت اما دل من که آرام گرفت!
حال دو سال از آن زمان میگذرد .
دو ساعت دیگر حکم اجرا میشود اما من غمگین نیستم .
نه تنها انتقام ترانه رو گرفتم ، بلکه دو ساعت دیگر هم در آغوشش به زندگی رویاییمان ادامه میدهیم .
آیا این شروع یک خوشبختی بی پایان نیست؟