و اینک...
در کبودی های سکوتـــِ زخمهایم،
شاخههای تازه بر این آشیانه روییدهان
هر شاخه، سازی ست
که نوایِ مرگِ هزاربارهام را مینوازد!
✧
دلم خونین است ،
اما لبخند میزنم—
چون میدانم:
*این خون، رنگِ پایانیِ نقاشیهای تو نیست!*
✧
تو...
سازندهی سازِ سکوتِ منی،
اما ندانستهای:
من با هر زخم،
*نتهای تازهای برای رقصِ سکوتم میآفرینم!*
رقصی که نه نگاهت تاب دیدنش را دارد،
نه جهانِ بیشعورت تحملِ شنیدنش...
✧
آشیانهام اکنون،
از شاخههای زخم،
*برگِ برنده ای برای تجربه های آینده ام برگزیده است ~
و من— برای این برگ برنده سکوت میکنم ؛
✧
پس بگذار
در ظاهر محو شوم،
اما در عمق:
*تماشاچیِ رقصِ خویش باشم!*
رقصی بر بامِ آشیانهی زخمها—
جایی که کبودیهای سکوت،
پرواز را به من آموختند... 🕊️
پروازی به اوجِ بی نهایت ها 💫
*"رقص من، اعتراضِ پایانی نیست...
آغازی ست بر سکوتی که تو را خواهد بلعید!"*
~*از شما عذر میخواهم ؛
محو نمیشوید ، رنگ نمی بازید ؛ بلکه در عمق کبوتر میشوید 🌒✨
