
* زخم های پنهان *
سه روز گذشت اما دیگر خبری از نور ها و نوشته های سحر آمیز نبود.
الکس دیگر بیخیال شده بود و خود را با فکر اینکه به دلیل بیخوابی توهم زده متقاعد کرد و پشت میز نشست و دفتر به اصلاح سحر آمیزش را کنار زد و کتاب درسی اش را باز کرد و شروع به درس خواندن کرد.
او در سکوت خانه و در حالی که همه خواب بودند. در حال درس خواندن بود، نه به خاطر اینکه خسته نبود اتفاقا برعکس او خیلی خسته بود اما افکار پریشانش به او اجازه خوابیدن نمیدادند. افکار مزاحم همیشه در کمین بودند گاهی طوری به او حمله ور میشدند که تمام بدنش به صورت ناگهانی گر میگرفت و نمیتوانست نفس بکشد اما هیچکس جز خود و خدایش این موضوع را نمیدانست.
این اتفاقات از سن کم آغاز شده بود.
آسیب هایی که دیده بود و آسیب هایی که به دلیل قوانین سخت خانواده مجبور بود به اطرافیانش وارد کند ، مثل قطع ارتباط ناگهانی با دوستانش در سن ۱۱ سالگی طوری که دوستش بانی اشک میریخت ولی با اینحال این یک قانون بود و او نمیتوانست از آن سرپیچی کند.
هر وقت که به گذشته فکر میکرد تنها چیزی که به ذهنش می رسید این بود << چرا پدر و مادرم باید چیز هایی که دوست دارم را نابود کنند؟>>
آن شب بعد از قطع ارتباط با بانی در دل سیاهی شب نمیتوانست اشک هایش را کنترل کند.
این چیزی نبود که او میخواست این خیلی واضح بود ولی الکس در بچگی و در همان شب پر از غم متوجه چیزی شد آن هم این بود :
<< هیچ چیز و هیچ کس ماندگار نخواهد بود و همه چیز و همه کس گذرا است. >>
بنابراین تصمیم گرفت آن الکس ضعیف را از درون بکشد و اینگونه بود که الکسی جدید متولد شد. الکسی که از روابط صمیمی دوری میکرد و تمام روابطش درسی بود ، آدمی مودب ولی سرد بود و گرمای همیشگیش را از دست داده بود و دیگر مثل قبل نبود از مکالمه های طولانی دوری میکرد و ترجیح میداد در سایه ها باشد.
همیشه لبخندش را برای اینکه توجه کسی را به خودش جذب نکند حفظ میکرد.