Alex Michelson·۷ روز پیشدر جست و جوی آرامش* زخم های پنهان *سه روز گذشت اما دیگر خبری از نور ها و نوشته های سحر آمیز نبود. الکس دیگر بیخیال شده بود و خود را با فکر اینکه به دلیل بیخ…
Alex Michelson·۱۳ روز پیشدر جست و جوی ارامش*لبخند هایی که وزن دارند*الکس همیشه طوری رفتار میکرد که انگار از زندگی راضیست - همیشه لبخند روی لب ، شوخی به موقع و لحن خوشایند در جمع.اما…
Alex Michelson·۱ ماه پیشدر جست و جوی ارامشالکس باید خود را جمع و جور میکرد. نور سبز زمردی و آبی یخچالی در عرض چند ثانیه فروکش کرد، انگار هرگز وجود نداشته است. تنها چیزی که باقی مان…
Alex Michelson·۱ ماه پیشدر جست وجوی آرامش*جذابیتی که باید پنهان شود *در راهروها ، الکس آهنربای نامرئی بود. بعضی از دختر ها علاقه زیادی به آشنایی و صحبت کردن با او داشتند ، اما الکس…
Alex Michelson·۱ ماه پیشدر جست و جوی آرامشساعت دقیق ۵:۳۰ صبح صدای زنگ هشدار، یک صوت الکترونیکی بی هدف بود که برای بیدار کردن یک ماشین طراحی شده بود ، نه یک انسان. الکس فورا چشم باز…
Alex Michelson·۱ ماه پیشدر جست و جوی آرامشمقدمه زنگ هشدار گوشی درست ساعت ۵:۳۰ صبح در اتاق پیچید. صدایی تیز و بی رحم که نه بیدار میکرد،نه آرام می گذشت. چراغ های شهر هنوز خاموش بودند…