ویرگول
ورودثبت نام
sayedsalary
sayedsalaryای رفیق ابدی حضرت ارباب سلام🤚
sayedsalary
sayedsalary
خواندن ۲ دقیقه·۲۰ روز پیش

سفرنامه زمستان ۱۳۹۴

❄️ سفرنامه زمستان ۱۳۹۴ | از تهران تا اهواز و بازگشت در دل کولاک
❄️ سفرنامه زمستان ۱۳۹۴ | از تهران تا اهواز و بازگشت در دل کولاک

گاهی بعضی سفرها فقط یک مأموریت کاری نیستند؛ تبدیل می‌شوند به تجربه‌ای که تا سال‌ها در ذهن می‌ماند.

زمستان ۱۳۹۴، همراه یکی از همکارانم با خودروی اداره از تهران راهی اهواز شدیم.ماموریت کاری بازدید از نیروگاه اندیمشک ، صبح سرد و خاکستری تهران، با آسمانی گرفته آغاز سفر را سخت و سنگین کرده بود. مقصد طولانی بود و جاده، آرام‌آرام چهره واقعی زمستان را نشان می‌داد.

🌨️جاده اراک الیگودرز
🌨️جاده اراک الیگودرز

🚘 از اراک تا الیگودرز؛ شروع برف

هرچه به اراک نزدیک‌تر می‌شدیم، برف شدیدتر می‌شد. جاده لغزنده و مه‌آلود بود و مسیر کوهستانی اراک به الیگودرز، حسابی خطرناک شده بود.

با این حال، زیبایی کوه‌های سفیدپوش و دره‌های برفی لرستان، خستگی راه را کمتر می‌کرد. بعد از عبور از خرم‌آباد و اندیمشک، بالاخره شب‌ هنگام به اهواز رسیدیم.

هوای گرم‌تر اهواز، بعد از سرمای کوهستان، عجیب اما دلنشین بود.

رود کارون اهواز
رود کارون اهواز

📞 یک تماس، همه‌چیز را تغییر داد

شب در مهمانسرا مشغول استراحت بودیم که تلفن همکارم زنگ خورد.

چند ثانیه بعد، رنگ از صورتش پرید و فقط گفت:

«باید برگردیم تهران... حال همسرم خوب نیست.»

از من که خسته ایم بمانیم شب برفی جاده خطرناک از همکارم که هر طور هست باید به تهران برگردم

همان لحظه فهمیدم این سفر تازه وارد سخت‌ترین بخش خودش شده است.

🌧 بازگشت در دل شب و کولاک

نزدیک ساعت ۱۱ شب دوباره راه افتادیم؛ این‌بار در تاریکی مطلق، باران شدید و جاده‌ای ترسناک.

مسیر خرم‌آباد به اراک تبدیل شده بود به کابوسی واقعی؛ کولاک، مه غلیظ و جاده‌ای که تقریباً هیچ ماشینی در آن دیده نمی‌شد.

صدای زوزه باد و برف‌ پاک‌کن‌ها تنها چیزی بود که سکوت ماشین را می‌شکست. گاهی حس می‌کردیم جاده هیچ‌ وقت تمام نمی‌شود.

🌄 طلوع امید

نزدیک سحر، حوالی گردنه‌های الیگودرز، اولین نور خورشید روی کوه‌های برفی افتاد.

همان جاده‌ای که چند ساعت قبل وحشتناک بود، حالا زیر نور طلایی صبح، شبیه یک تابلوی نقاشی شده بود.

آن لحظه فهمیدم طبیعت، هم می‌تواند ترسناک باشد و هم بی‌نهایت زیبا.

☕ پایان یک شب فراموش‌نشدنی

صبح به اراک رسیدیم. در یک نانوایی کنار جاده، نان داغ و چای خوردیم؛ ساده‌ترین صبحانه دنیا، اما شاید لذت‌بخش‌ترینش.

ظهر به تهران رسیدیم. همکارم مستقیم به بیمارستان رفت و من به خانه برگشتم؛ خسته، اما با حسی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.

✨ درس آن سفر

آن شب یاد گرفتم بعضی مسیرها فقط عبور از جاده نیست؛ عبور از ترس، خستگی و ناامیدی است.

ارادتمند سید سالاری 🌺❤️🌺

و گاهی، تنها چیزی که آدم را جل یک دوست است.

جادهتهران
۱
۰
sayedsalary
sayedsalary
ای رفیق ابدی حضرت ارباب سلام🤚
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید