ویرگول
ورودثبت نام
Meri
Meriمن یه نوجوون عاشق نوشتن و خوندنم. و به تازگی نوشتن داستان رو شروع کردم! پس لطفا صادقانه نظر بدید،قشنگا🌹
Meri
Meri
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

چشم عسلی

بوی خاک باران خورده در تمام کوچه به مشام می‌رسید.

او همانجا زیر درخت بید مجنون نشسته،و به ابر های سیاه چشم دوخته بود که نم نم باران شروع شد.

آهی کشید و سرش را از آسمان به سویی دیگر چرخاند...

ناگهان نگاهش در نگاه دخترک چشم عسلی گره خورد،هنوز مثل قبل بود...زیبا،درخشان...

کم کم نگاهش به سیاهی رفت؛در رویا خودش را دید که با دختر سیر میکرد...

احساس کرد چیزی در دستانش لغزید چشم از رویا گشود و خودش را در اتاقی تاریک یافت،بوی خون همه جا را پر کرده بود.پسرک جسد خون آلود دخترک را محکم بغل کرده بود...

بار دیگر به چشم های معشوقش نگریست؛اما این بار با چشم های دیگری روبه رو شد.

عاشقانه
۶
۲
Meri
Meri
من یه نوجوون عاشق نوشتن و خوندنم. و به تازگی نوشتن داستان رو شروع کردم! پس لطفا صادقانه نظر بدید،قشنگا🌹
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید