خورشید مهمون ناخونده میزمون بود. همینطور که گرماش روی دستم نشست؛ به میز خیره شده بودم. چشم هایم از دیدن صورتت فراری بودن؛ ولی بارها تلاش کردن نگاهت کنم. بخار قهوه زیر دستم؛ توی بوی عطر سردت قاطی شد. هرثانیه سکوتت بیشتر من رو یاد اون لحظه که سرم فریاد زدی میندازه.«چه خبر؟»
خیلی اروم این حرف رو گفتم. فقط برای شکستن سکوت. بیشتر از این فقط خاطراتم رو زندگی میکنم.
دسته قهوه ام رو اروم گرفتم و بهش خیره شدم؛ با این حال من منتظر یه حرف از وارنر بودم.
«هیچی»
یه نفس عمیق کشیدی و اروم گفتی.
هرثانیه چراغ بالای سرمون؛ با رفتن خورشید؛ بیشتر تو تاریکی درخشید.«یسری کارایی میکنم که میدونم هیچ وقت از گوشه ذهنت پاک نمیشه...»
با دسته قهوه ام بازی کردم و درحالی که میخواستم ادامه بدم؛ گفتی:«لطفا تمومش کن»
و من چندثانیه مکث کردم. سکوت وارنر بدتر از سوزش زخم توسط خنجره. چراغ های شهر روشن شدند و خورشید کم کم صحنه رو ترک کرد. هرثانیه قهوه ها سردتر میشدند ولی بدون یک لمس باقی موندن.
بخاری از سرما رو میتونستم ببینم که با هر وزش باد پرواز میکرد.«قهوه ات رو بخور... سرد میشه»
هیچ حرفی نزدم. فقط به ستاره های توی اسمونی نگاه کردم که ارزوی پروازشون براورده شده.«وارنر... من نمیدونم باید واقعا باید چی بگم»
وارنر نگاهش چندبار به سمت در رفت. زمزمه وار گفت:«شاید اصلا لازم نباشه چیزی بگی... لوسی»
صدای کشیده شدن صندلی روی میز دوباره اعلام تنهایی من رو خوند. هر قدمش اشک هایی سرد مثل برف روی صورتم ساخت. و من دوباره روی میزی با دو قهوه و یک ادم نشستم. با خودم گفتم:«واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم!»
فریاد این جمله ام همه نگاه ها را جذب کرد. همه ادم ها شنیدن؛ ولی ادمی که باید میشنید؛ چندثانیه پیش در کافه رو پشت سر گذاشت و رفت.