هیچ کس به اندازه بابا، طرز بافتن موهایم را نمیداند. از همان بچگی اینطور بوده. میپریدم بغل بابا، دو تا کش میدادم دستش و بعد در سکوت و با آرامشی که همیشه داشته و با ظرافت و وسواسی عجیب موهایم را سه دسته میکرد و با آرامش یک دسته مو را میبرد روی آن دسته وسطی و دوباره و چندباره تکرار میکرد. باحوصله و آرام. انگار هیچ کار مهمی جز این در جهان ندارد.
بیست و دو سالهام. نمِ موهایم را گرفتهام. دو تا کش میدهم دست بابا: «موهایم را نمیبافی؟» چهار زانو مینشینم. حالا کمی دستش میلرزد و طمأنینه بیشتری دارد. با ظرافت و دقت موهایم را سه دسته میکند و با آرامش یک دسته مو را میبرد روی آن دسته وسطی و تکرار میکند، انگار که هیچ کار مهمی جز این در جهان ندارد.
جلوی آینه ایستادهام و صاحب زیباترین موی بافتهی جهانم و مطمئنم که کسی بهتر از بابا، بافتن موهایم را بلد نیست.