اسما احمدی·۴ روز پیشرقص، اتاق تراپی و چیزهای دیگر!اشکهایم را کنار میزنم و میگویم: گفته بودم میروم کلاس رقص؟ گفته بودم نصف شبها همین طور بلند میشوم و آهنگ باز میکنم و میرقصم؛ باقاعده…
اسما احمدی·۲۴ روز پیش«قوی سیاه»: آینهی وسواس، رقابت و تولدِ دوبارهی خویشتننگاهی به فیلم Black swan قوی سیاه، اثر دارن آرونوفسکی
اسما احمدی·۱ ماه پیشواگویه (شماره یک)بعد از چند وقت، زبان باز کردم و گفتم که چند وقتی هست که دارم میروم کلاس رقص. این چیزی نبود که تو دوست داشته باشی از من بشنوی. مثل همان وقت…
اسما احمدی·۱ ماه پیشیَلگی امیدبهرنگی مینویسد: راه که بیفتیم، ترسمان میریزد!نوسترآداموس میگفت: همهی ترسهایی که یک به یک میشماری را قرار است وا بکنی. بی آن که خودت ب…
اسما احمدی·۱ ماه پیشآینه ممنوع!حالا میشود جلسهی چهارم، یعنی دومین هفته. مهشاد میگوید: «دو هفته است که وقتی میخندی عمیق و با چشمهایت میخندی.» وقتی میگویم «رقص» ست…
اسما احمدی·۱ ماه پیشانگار صاحب خودم نیستمآن روز در جمعِ بچهها گفتم که با همهی علاقهام به شغلم، به ارتباط مستقیم با آدمها، به این صحبتها و سفرهای کوچک، روزهایی هست که بسیار خست…
اسما احمدی·۱ ماه پیشنیمه تاریک وجود!یک جستاری خوندم که میگفت: «عشق، واقعیترین چیزیه که تو در جهان میتونی تجربهاش کنی و هیچ چیز به اندازهی عشق نمیتونه واقعیترین بخشهای…
اسما احمدی·۱ ماه پیشجای تو خالی!یه بار هم نوسترآداموس گفته بود:«گاهی هم یه چیزی رو سفت و محکم توی دستت نگه میداری به خیال این که برای توئه و مراقبش هستی. دست آخر یه جایی…