یه بار هم نوسترآداموس گفته بود:«گاهی هم یه چیزی رو سفت و محکم توی دستت نگه میداری به خیال این که برای توئه و مراقبش هستی. دست آخر یه جایی خسته میشی و دستت رو باز میکنی تا اون رو ببینی. یهو چشمت به دست خالیت میفته و میبینی این اصرار به نگه داشتن انگاری که بیهوده بود و اصلا چیزی توی دستات نیست. هر چی که هست ردّ ناخنهات کف دستته.»
من دستم رو باز کردم، خالیِ خالی بود ولی جای زخم و خون مردگی کف دستم جا مونده بود.