ویرگول
ورودثبت نام
اسما احمدی
اسما احمدیادبیات می‌خوانم، تماشا می‌کنم و می‌رقصم.
اسما احمدی
اسما احمدی
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

دیوار

یک ربع دیگر روز تمام می‌شود و من از اول صبح دلم می‌خواست بنویسم. آن میل غریب کلمه‌کردن فکرهای توی سر. ولی مگر می‌شود توی سر مرا این روزها دید؟ بس که همه چیز مبهم و بلاتکلیف است. می‌خواستم بنویسم، از چه؟ نمی‌دانم. هیچ وقت نمی‌دانم. در مورد چه بنویسم؟ شریعت گفت: «از جهاتی خوب می‌نویسی ولی نوشته‌هایت را توی هیچ دسته‌بندی‌ای نمی‌شود جا کرد. این را درستش کن.»

موضوعی برای نوشتن پیدا نکردم، اما وقتی با ز. در مورد کم‌جان شدن ارتباطمان صحبت کردم، نوشت: «نمی‌دانم دلم می‌خواهد در مورد ارتباطمان کاری بکنم یا نه»، آمدم اینجا توی نوت گوشی.

از حالم می‌پرسی؟ شبیه به بچه‌ مهدکودکی که دوستش گفته دیگر با تو سوار الاکلنگ نمی‌شود و بچه می‌خواهد از غصه پاهایش را بکوبد زمین. تلاش می‌کند که در گفت و گو را باز نگه دارد. شاید هم اصلانی درست می‌گوید:«یه چراغی که می‌ره رو به خاموشی/ نگردد شعله‌ور بیهوده می‌کوشی»

حالا قلبم شکسته. این را اگر شریعت می‌خواند می‌‌گفت توضیح‌ها ناقص مانده‌اند و باز هم متنت از روز نوشت و حسب حال فراتر نرفت. بک امشب را نمی‌توانم استاد. اصلا نوشتن از قلب شکسته توی کدام کتگوری جا می‌شود آقای شریعت؟

۰
۰
اسما احمدی
اسما احمدی
ادبیات می‌خوانم، تماشا می‌کنم و می‌رقصم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید