ویرگول
ورودثبت نام
بی‌امضا
بی‌امضا
بی‌امضا
بی‌امضا
خواندن ۲ دقیقه·۱۸ روز پیش

برای حسرت یک زندگی معمولی🌒

یه ویدئو دیدم تو اکسپلور که دختره از روی تخت بلند شد تو یه روز معمولی موهاشو بست قهوه‌اشو خورد و با آرامش رفت سمت باشگاهش، یوگاشو انجام داد و برگشت پادکست پلی کرد و برای خودش ناهار آماده کرد بعد ناهار هم باز با آرامش شروع کرد به کتاب خوندن و روزش همین‌جوری گذشت، به قبل از جنگ خودم فکر کردم چقدر همه چیز با آرامش جلو می‌رفت و روزها قشنگ بود، همه چیز طبق یک نظم پیش می‌رفت و نگرانی‌هام شکل امروز نبود.

نزدیک اذان مغربه و من باور دارم خدایی هست که صدامو می‌شنوه، داشتم غصه می‌خوردم تو تنهایی که چقدر حالا که کارمو از دست دادم برام همه چیز گرون و سنگینه، باشگاه یه آرزوی محاله و کافه‌گردی و کتاب خریدن هزینه‌های گزاف، اما هنوز هستن آدمایی که اون بیرون میان و می‌خرن و عشق می‌کنن با جوونیشون. من می‌دونم دوباره شاید همه چیز خوب شه شاید دوباره کار پیدا کنم و آرزوهای کوچیکمو تجربه کنم اما به من بگو کی قراره تاوان این روزهای از دست رفته جوونی منو پس بده؟ کی قراره دو ماه شبانه‌روزی نگران بودن و حال بد رو بهم در ازاش خوشی برگردونه، بهم بگو تموم بغضایی که تو گلوم جا مونده یا گلوله‌گلوله اشکایی که از چشمام از ترس و نگرانی واسه آینده‌ام ریختم قراره بهم برگردونده شه؟ یا حس حقارت و ضعفی که این روزا نسبت به خودم دارم، حس کم بودن و کم داشتن تو بدترین روزهای اقتصادی این کشور، حس ترس از دست دادن خونه‌ی نازنینم که خودم برای گرفتنش تلاش کردم، حس اینکه تموم داشته‌هامو دارم از دست می‌دم. شاید یه روز تو ۴۰ سالگی اگه زنده بودم همه چیز خوب باشه بهترین چیزا رو داشته باشم اما آیا دیگه احساس امروزم رو بهم برمی‌گردونن که باز دوست داشته باشم برم پراگ و یه آیتم جدید تست کنم؟ برم ساعدی‌نیا و دنبال یه چیزی بگردم که تو منوش هنوز تست نکرده‌ام؟ یا این ذوق واسه خوندن تمام کتاب‌های یک نویسنده‌ی روس رو اون موقع هم دارم؟ مثلا باز با عشق می‌رم سمت کتاب‌فروشی مورد علاقه‌ام و بوی کتاب مستم می‌کنه؟ اون موقع هم موهامو گوجه می‌کنم وقتی می‌خوام یه ایده‌ی جدید رو پیاده‌سازی کنم و پروژه‌هامو انجام بدم؟ اون موقع هم دلم قنج می‌ره واسه طعم قهوه؟ اون روز توان بدنیم یاری می‌کنه که باز از روی هموک آویزون شم و بچرخم و رها شم از دغدغه‌هام، اون روزا ذوق دیدن یار دارم؟ اون روزا دلم واسه یه رز قرمز هم تنگ می‌شه؟

دنیای بزرگسالی لعنتی من نباید تو این روزا رقم می‌خورد

تجربه‌های سخت لعنتی که گذشته‌ام حالا شده یه حسرت تلخ که این‌قدر دوره ازم که نمی‌تونم بهش فکر کنم.

18:48 - هفدهم اردیبهشت ماه

اذان مغرب

حسرت
۴
۰
بی‌امضا
بی‌امضا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید